مختار ثقفی (مختار بن ابی عبیده ثقفی)

ابواسحاق مختار ثقفی، معروف به «کیسان»، به معنی (زیرک و تیزهوش) از دلاوران و بزرگان عرب که به خونخواهی امام سوم شیعیان (حضرت حسین بن علی علیه السلام) و یاران او قیام کرد.
مردی خردمند، شجاع، بخشنده، مدبر، عاقل و دارای مکارم اخلاقی و ملکات انسانی و رأی صائب و اراده ای قوی که به فنون رزم و جنگ و غلبه بر دشمنان، آشنا بود.
پدرش: ابوعبیدة بن مسعود ثقفی که در واقعه «یوم الحجر» در عراق کشته شد.
مادرش: «دومه»، دختر وهب بود.

عمویش: سعد بن مسعود ثقفی، یکی از اصحاب علی بن ابیطالب (ع) که در جنگ جمل، امیر لشگر آنحضرت و در زمان جنگ صفین فرماندار مدائن شد و تا زمان امام مجتبی (ع) در همین منصب باقی بود. مختار از قبیله «بنی ثقیف»، و از اعراب شهر «طائف» در مکه بود. و در میان افراد قبیله اش، به دلیل پیوند با اهل بیت پیامبر اکرم (ص) و ترویج فضایل آل الله و ارادت و اخلاصش به آنها، بسیار مورد احترام و شرافت بود.
ضمنا او داماد نعمان بن بشیر، حاکم وقت کوفه نیز می باشد.
مختار سال اول هجرت بدنیا آمد و در زمان خلافت عمر بن الخطاب، همراه پدرش به مدینه رفت. بعد از مرگ پدرش به بنی هاشم پیوست و در زمان خلافت علی بن ابیطالب (ع) با آن حضرت در عراق (کوفه) به سر می برد و پس از شهادت آنحضرت در بصره ساکن شد.
زمانیکه امام حسن مجتبی (ع) (امام دوم شیعیان)، در شهر ساباط مدائن جراحت برداشت و در خانه سعد بن مسعود، عمویش بستری شد، مختار که آن زمان جوانی بی تجربه و طالب مقام بود، به عموی خود پیشنهاد کرد که: بیا و حسن بن علی (ع) را دستگیر و نزد معاویه بفرست تا از وعده های مالی فراوان معاویه، بهره مند شده و حسن نیت به او نشان دهی! اما سعد بسیار ناراحت و پیشنهاد او را رد کرد و برخوردی جدی نمود و گفت: ما نباید دوستی با خاندان پیامبر را برای دنیا و ریاست آن، رها کنیم. و مختار ساکت شد. این موضوع، نقطه سیاهی در زندگی مختار به جا گذاشت و سابقه ای منفی برای او شد.

ادامه نوشته

تاريخچه‌ي پيدايش خوارج

تاریخچه پیدایش خوارج

قسمت اول

چکیده

در این مقاله و سلسله مقالات بعدی به تاریخچه، خاستگاه، روند شکل گیری و زمان پیدایش یکی از فرقه هایی که جامعه اسلامی را با چالش های زیادی مواجه کرده است،خواهیم پرداخت که درضمن بحث، عوامل پیدایش خوارج، چگونگی شکل‏گیری نبرد صفین و زمینه های پذیرش حکمیت تجزیه و تحلیل خواهد شد؛ همچنین تلاش شده است افراد مؤثّر در این توطئه ها معرفی شوند.

مقدمه

تاریخ نگاران، سر چشمه پیدایش گروه خوارج را جنگ صفین و داستان حکمیت دانسته‏اند،(1) ولی آیا باور کردنی است که حزبی متشکل و سازمان یافته، بی هیچ پیشینه و به یکباره و در چند ساعت، متولد شود و شعارهایی تند دهد؛ حتی امام علی(ع) خلیفه بر حقّ مسلمانان و همفکران وی را کافر به شمار آورد.

ساده انگاشتن این جریان، برازنده محقق راستین نیست؛ بلکه باید با ریشه‏یابی زمینه‏های فکری چنین رویدادهایی به بررسی، نقد و تحلیل گفتار و نظریات مورّخان پرداخت و با قضاوت عادلانه حوادث تاریخی را تجزیه و تحلیل‏کرد؛ ازاین‏رو در این مقاله ومقالات بعدی، همراه بیان شواهد معتبر تاریخی، بعضی از نظریات تاریخ‏نویسان درباره پیدایش این گروه را بررسی و نقد می‏کنیم.

ردپای خوارج در زمان رسول اکرم(ص)

از منابع تاریخی قدیم و جدید و تحقیقات محققان معاصر به دست می‏آید که خوارج نخستین، بیشتر از اعراب بادیه‏نشین بودند؛ در سال‏های پایانی عمر پیامبر اسلام(ص) بسیاری از قبایل عرب به میل خود و گروهی به اکراه اسلام آوردند. قرآن کریم می‏فرماید: «قالَتِ الاعرابُ آمَنّا قُل لَم تُؤمِنُوا وَ لکِنْ قُولُوا أسْلَمْنا ولَمّا یَدخُل الایمانُ فی قُلُوبِکم وَ إنْ تُطِیعُوا اللّه و رَسُولَهُ لایَلِتْکُم مِنْ أعمالِکم شَیئا إنَّ اللُهَ غَفورٌ رَحِیم(2) عرب‏های بادیه نشین گفتند: ما ایمان آوردیم، به آنها بگو شما ایمان نیاوردید؛ چون حقیقت ایمان هنوز در قلب شما داخل نشده است، بلکه بگویید که اسلام آوردیم و اگر از خدا و رسول وی اطاعت کنید، از اجر اعمال شما هیچ کاسته نخواهد شد؛ که خداوند آمرزنده و مهربان است».

در زمان پیامبر اکرم(ص) برخی از این افراد به ظاهر مسلمان، مخالفت و دشمنی

خویش را با پیامبر اسلام در جنگ‏ها یا مجالس عمومی اعلام می‏کردند و گاهی اهانت‏هایی‏به حضرتش روامی‏داشتند که با دقت در گفتار و کردارشان ونیز تأمل در وابستگی‏های قبیله‏ای و طایفه‏ای این افراد، می‏توان ردپایی از خوارج و تفکر خارجی‏گری را میان آنها مشاهده نمود؛ در اینجا دو نمونه از بی‏ادبی و اهانت به ساحت مقدس رسول الله(ص) را ذکر می‏کنیم:

1ـ مرحوم طبرسی در ذیل آیه چهارم از سوره «حجرات» (3) نقل می‏کند: «روزی جمعی از قبیله بنی‏تمیم وارد مسجد پیامبر(ص) شدند و بدون احترام و ادب از پشت پنجره ندا دادند: ای محمد! بیرون بیا، می‏خواهیم با تو مفاخره کنیم؛ آنگاه، مال، ثروت و جمعیت قبیله خویش را بر شمردند و بر نبی مکرّم اسلام(ص) فخر کردند.»(4) این نمونه‏ای از بی‏ادبی این به ظاهر مسلمانان نسبت به پیامبر بزرگوار اسلام (ص) است.

2ـ طبق نقل مرحوم علامه طباطبایی، طبرسی، زمخشری و... در ذیل آیه پنجاه و هشتم از سوره «توبه»،(5) در جریان جنگ حُنَین (در منطقه جُعرانه) وقتی پیامبر اسلام(ص) غنائم قبیله «هوازِن» را تقسیم می‏کرد، مردی از قبیله بنی‏تمیم به نام «ذوالخویصره»(6) اعتراضش بلند شد و گفت: ای محمد! عدالت را رعایت کن! پیامبر در جواب فرمودند: وای برتو! اگر من عدالت را رعایت نکنم، چه کسی مراعات خواهد کرد؟

عمربن‏خطاب در این هنگام ناراحت شد و پیشنهاد کرد وی را به قتل برساند، ولی پیامبر مکرّم اسلام (ص) فرمودند: رهایش کن، همانا برای او یارانی خواهد بود که نماز و روزه شما در مقابل نماز و روزه آنان کوچک شمرده می‏شود؛ آنها قرآن تلاوت می‏کنند ولی از گلویشان تجاوز نمی‏کند؛ آنان از دین خارج می‏شوند؛ همانند تیری که در صید فرو می‏رود و از طرف دیگر خارج می‏شود. نشانه آنها این است که در میانشان مردی سیاه چهره هست که یکی از پستان‏های او مانند پستان زن است. زمانی که این گروه خروج کردند آنها را بکُشید؛ پس اگر مجددا خروج کردند آنان را بکشید.(7)

در بعضی از نقل‏ها آمده است که بر روی بازوی او چیزی شبیه پستان زن است. ابن‏کثیر این حدیث را از طریق دوازده سند از رسول‏اللّه(ص) نقل می‏کند،(8) ولی برخی معاصران، این داستان را افسانه‏ای بیش ندانسته‏اند؛(9)در حالی‏که ماجرای ذوالثدیه از اخبار متواتر و مسلّمات است که در بسیاری از منابع و کتب تفسیر، تاریخ، حدیث و تراجم آمده است. این تواتر و اشتهار که به منابع اصلی و بسیاری از منابع دست اول مستند است، نشان می‏دهد که ادعای این گروه از معاصران پنداری بیش نیست.

آنچه گذشت نمونه‏ای بود از پیشینه خوارج درزمان رسول‏خدا(ص) و نشانی از وجود رد پاهایی از این گروه افراطی در آن زمان؛ بنابراین، می‏توان ادعا کرد که خوارج و بعضی از رهبرانشان در همان زمان حضور پیامبر اسلام (ص) بنا را بر ناسازگاری با حکومت اسلامی گذاشتند و تا حدّی بر جرأت خویش افزودند که به شخص رسول‏اللّه (ص) اعتراض و او را به جهت عدم رعایت عدالت (به گمان خویش) نکوهش و سرزنش کردند.

عوامل پیدایش خوارج

1ـ تعصبات قبیله‏ای

تعصبات قبیله‏ای که میان عرب‏ها رایج بود، در ظهور این فرقه نقشی بسزا داشت؛ بسیاری از رهبران خوارج از قبیله «بنی‏تمیم» و «بنی‏ربیعه» بودند؛ چنان که شَبُث بن رِبعی، حْرقوص بن زُهیر، مسعر بن فدکی، عروة بن أدیه و مرداس بن أدیه(10) همگی از قبیله بنی‏تمیم و بنی‏ربیعه(11) بودند. گرچه از قبایل دیگر، کم و بیش، در میان آنان یافت می‏شد، ولی بیشتر رهبران خوارج و هسته مرکزی آنان را قبیله بنی‏تمیم تشکیل می‏داد و از طایفه «قریش» کسی در میان آنان نبود(12) و اکثر سربازان خارجی نیز از قبیله بنی تمیم بودند.(13)

قبیله بنی‏تمیم در زمان جاهلیت با قبیله «مُضَر»(14) خصوصا با تیره قریش، دشمنی و ستیز داشتند؛ به طوری که پس از اسلام که

به ظاهر مسلمان شده بودند، گاه و بیگاه دشمنی خویش را ابراز می‏کردند و از اینکه پیامبر(ص) از قریش است ناراحت بوده، رشک می‏ورزیدند.

این پیشینه سوء، تفاخر و تعصبات قبیله‏ای، نقشی بسزا در جدایی آنان از مسیر اسلام راستین داشته است که نخستین نشانه‏های آن در ماجرای سقیفه، بعد از رحلت رسول‏اکرم (ص) رخ نمود و سرنوشت امت اسلام را برخلاف خواست خدا و رسولش رقم زد و امت پیامبر را به مسیری بیراهه سوق داد و از مسیر حق منحرف ساخت.

پس از رحلت رسول اکرم (ص) و در زمان حکومت خلیفه اول، بسیاری از قبایل یاد شده به جهت عدم پرداخت زکات، دست به شورش زدند که در تاریخ به واقعه «رِده» معروف است؛ در عصر زمامداری خلیفه دوم که ده سال به طول انجامید و همراه با پیروزی‏های مهمی برای مسلمانان بود، فرهنگ و تربیت خاصی بر جامعه حکمفرما شد که یکی از آنها روحیه خاص خشونت بود که شخصیت نسل آینده را شکل بخشید.

در دوران حکومت عثمان، عصبیت‏ها، سنت‏های قبیله‏ای و تموّل‏گرایی بار دیگر زنده شد و کارهای مخالف سنت پیامبر(ص) گسترش یافت؛ از جمله اینکه گردنبند زنش به اندازه مالیات شمال آفریقا قیمت داشت و گاه خراج شهری را به یکی از اطرافیانش می‏بخشید.(15) این کارهای ناشایست، در

نهایت، قیام مردم و قتل خلیفه را به دنبال داشت؛ طیف وسیعی که در این قتل شرکت داشتند ـ عده زیادی از آنها بعدها هسته مرکزی خوارج را تشکیل دادند ـ پس از کشتن خلیفه، نزد امام علی(ع) آمدند وبا وی دستِ بیعت دادند؛(16) از جمله اینکه هفتصد تن از مهاجران و هشتصد نفر از انصار با حضرت بیعت کردند.(17)

دیری نپایید که گروهی نقض بیعت کردند؛ برای نمونه طلحة بن عُبیدالله و زُبیر بن عوام، جزء اولین نفراتی بودند که با امام علی(ع) بیعت کردند،(18) ولی به همراهی عایشه، جنگ جمل را برامام (ع) تحمیل نمودند؛ حضرت امیرمؤمنان(ع) ضمن بررسی انحرافات و کینه توزی‏های طلحه و زبیر، به پیشگاه الهی چنین شکوه کردند: «اللُّهمَّ إنّهما قَطَعانی و ظَلَمانِی و نَکَثا بَیْعَتی و ألبّا النّاسَ عَلَیّ(19) خدایا! آن دو پیوند مرا گسستند و بر من ستم کردند و بیعتم را شکستند و مردم را برای جنگ با من گرد آوردند».

در پی جنگ جمل که با پیروزی قاطع امام علی(ع) پایان یافت، دومین جنگ توسط معاویه بر امام(ع) تحمیل شد. سپاهیان حضرت امیر(ع) که از قبایل مختلف و با انگیزه‏های گوناگون مانند تعصبات قبیله‏ای در صحنه «صفین» حضور پیدا کرده بودند، با حیله عمروعاص روبه‏رو شدند و در اندک زمانی شمشیر برزمین نهادند و حضرت را به داوری کتاب الهی و در نهایت پذیرش حکمیت واداشتند، ولی در این میان، تعصبات قبیله‏ای پدیدار گشت و این جریان انحرافی هنگام انتخاب حکمین، بروز بیشتری پیدا کرد.

بدین شرح که وقتی امام(ع) عبداللّه بن عباس را برای داوری برگزیدند و فرمودند که هر گرهی عمروعاص ببندد، ابن‏عباس باز خواهد کرد و هر گرهی را که عمرو باز کند، او خواهد بست، در این میان صدای اشعث بن قیس بلند شد که نباید دو حَکَم از قبیله مُضَر باشند؛ ما از طرف خود باید فردی از اهالی یمن را انتخاب کنیم؛ وی گفت: اگر دو حَکم به ضرر ما حُکم کنند ولی یمنی باشند، بهتر است تا به نفع ما حُکم کنند و از قبیله مُضَر و قریش باشند! این غائله، سرانجام با انتخاب ابوموسی اشعری یمنی ختم گردید.(20)

چنان که مشاهده می‏شود، این گروه متعصب و نژادپرست، ضرر احتمالی خویش را در نتیجه حَکَمیت، بر انتخاب فردی قریشی ترجیح دادند و این نشانه‏ای از شدت تعصبات قبیله‏ای در میان آنان بود؛ حتی هنگامی که امام علی(ع) ابن‏عباس را جهت مذاکره نزد آنان به اردوگاه حروراء فرستاد، آنها وقتی خود را در مقابل استدلال‏های قوی و منطقی او خلع سلاح یافتند، در نهایت به یکدیگر گفتند: احتجاج قریش را برای خود حجت قرار ندهید؛ زیرا آنان قومی هستند که خداوند درباره آنها فرمود: «بَل هُم قَومٌ خَصِمُون»(21)بنابر این، همگی از کنار ابن‏عباس دور شدند.(22)

تاریخ اسلام همواره از این دست تعصبات قبیله‏ای پر بوده که همگی‏نشان‏گرِ روح نژاد پرستی خوارج است که علی‏رغم تظاهرشان به اسلام، زهد و تقوا تعصب‏های قبیله‏ای در اعمال آنها آشکار بود.نکته درخور تامل در سیره عملی و نظری آنان این است که در ورای سیمای فریبنده خود، این گونه تعصبات را نیز داشتند که با اندکی درنگ به روشنی مشاهده می‏شود. این نژاد پرستی چنان شدت یافت که روح ناسازگاری را در آنان برتافت؛ به گونه‏ای که در برهه‏ای از زمان، فرمانروایی بر جامعه را انکار و نوعی آنارشیسم را در اندیشه‏ها تبلیغ می‏کردند؛ اگرچه عملاً، در «حروراء» برای خود فرمانده وامیر برگزیدند و با عبداللّه بن وهب راسبی دست بیعت دادند.

بنابراین، باید در مواردی ریشه‏های دشمنی سران خوارج با امیرمؤمنان، علی(ع) را در تعصبات قبیلگی آنها جست وجو کرد و چنین می‏نماید که آنان از مدت‏ها پیش، در صدد ضربه زدن به حضرت بودند و جریان حکمیت را بستر مناسبی برای اجرای منویات خود یافتند، ولی باید حساب اکثریت نادانی را که به نام «قُراء»، جاهلانه و با حماقت، از شعارهای فریبنده سران خوارج پیروی کردند، از حساب این گروه متعصب، مغرض و فتنه‏گر جدا دانست.

2ـ ترک صحنه سیاست توسط خواص

دومین عامل مهم در پیدایش گروه خوارج، ترک صحنه سیاست از سوی خواص بود؛ به طوری که گروهی از صحابه از روی کج فهمی و سوء برداشت، از صحنه سیاسی اجتماعی کناره‏گیری کردند و بعضی حتی از بیعت با امیرمؤمنان(ع) سرباز زدند و در جریان جنگ‏های جمل و صفین، خویش‏را از حوادث جاری جامعه اسلامی کنار کشیدند.

این عامل توانست در ایجاد روزنه‏های شک و تردید در میان توده مردم مؤثر واقع شود و به مخالفت‏ها و شورش‏هایی ضد حاکم اسلامی بینجامد؛ چنان که در جنگ جمل، سعدبن أبی وقّاص، سردار فاتح جنگ‏های صدر اسلام، عبداللّه بن عمر بن خطّاب، محمد بن مُسلَمُه و اسامة بن زید به حضور امیرمومنان(ع) رسیدند و به بهانه شرکت نکردن درجنگ با مسلمانان، حضرت‏علی(ع) را در این جنگ همراهی نکردند؛(23) حتّی سعد بن أبی وقّاص به امام عرض کرد: «اگر شمشیری به من بدهی که مؤمن را از کافر تشخیص دهد، با تو همراه خواهم شد».(24)

بنابراین، برخی از خواص، به علت عدم درک صحیح از حساسیت‏های سیاسیِ آن روز، از صحنه سیاست شانه خالی کردند صحنه سیاسی را به روی یکه‏تازی انسان‏های کج اندیش و بدون تشخیص گشودند و در چنین موقعیتی زمینه رشد خوارج و تفکر خارجی‏گری مهیا شد و به دنبال آن، حکومت اسلامی نو پای امام علی(ع) با انبوه سؤالات و شبهات انتقادی روبه‏رو شد.

3ـ طولانی شدن جنگ و عدم کسب غنائم

از عواملی که در پیدایش این فرقه باید بدان توجه کرد، طولانی شدن جنگ‏های جمل، صفین و تحمل تلفات فراوان و عدم کسب غنیمت‏های جنگی است. سرزمین عراق، خصوصا دو مرکز اصلی آن یعنی بصره و کوفه، نقطه هجوم مسلمانان به کشورهای دیگر از جمله ایران بود، در این دو شهر، مردمی زندگی می‏کردند که همگی اهل جبهه و جنگ بوده، پیوسته پیروزمندانه و همراه غنائم بسیاری به خانه‏هایشان باز می‏گشتند، ولی در نبردهای جمل و صفّین با مسلمانان درگیر شدند و نیز کشته‏های فراوانی دادند که بنابه بعضی از گفته‏ها فقط در جنگ جمل، نزدیک ده تا چهارده هزار نفر از طرفین کشته شدند.(25) همچنین ضمن طولانی شدن این جنگ‏ها، غنیمتی هم به دست نیاوردند.

عوامل یاد شده در تضعیف روحیه سربازان اثر شگرفی گذاشت؛ از این رو با حرکتی کوچک از طرف فتنه انگیزان، دوازده هزار نفر به دنبال آنان راهی شدند و به نام خارجی در مقابل خلیفه مسلمانان موضع گرفتند.

4ـ عدم تقویت بُنیان‏های عقیدتی

مردم عراق، در آن روزها همیشه در جنگ بودند؛ ازاین رو از نظر اعتقادی و تقویت مبانی فکری، کار چندانی بر روی آنها صورت نگرفت؛ به طوری که غیر از احکام نماز، روزه و جنگ، از دیگر مبانی و آموزه‏های عقیدتی اطلاعات چندانی نداشتند.

در دوره خلفای گذشته با کمال تأسف، بیشتر به‏کشورگشایی اهتمام می‏شد؛ غافل از اینکه به موازات بازکردن دروازه‏های اسلام به روی ملت‏های دیگر می‏بایست فرهنگ و معارف اسلامی را نیز به مسلمانان تعلیم داد. افزون بر این، مردم عراق از ابتدا دارای رهبری خاص و مشخص نبودند تا بنیان‏های فکری آنان را بر اساس اصولی صحیح تربیت کند؛ زیرا همواره با درخواست اهالی این دیار از طرف خلیفه وقت، حاکم این منطقه و به خصوص کوفه، تعویض می‏شد و اهل عراق به علت کنجکاوی و هوشیاری، به عدم اطاعت و ایجاد اختلاف با فرمانروایان خود معروف بودند و این خود در رشد و نمو عقیده خارجی‏گری و طغیان‏گری سهمی چشم‏گیر داشت؛ برخلاف مردم شام که پس از فتح این سرزمین، یزید بن ابی‏سفیان و سپس برادرش معاویة بن ابی‏سفیان، مسلک اموی را به نام اسلام حقیقی به مردم آن دیار باورانده بودند و آنان نیز کورکورانه تقلید می‏کردند.(26)

5 ـ تردید و دودلی

عامل دیگری که در پیدایش خوارج نقشی مؤثر داشت، تردید و شکی بود که در سربازان حضرت علی(ع) رسوخ کرده بود؛ جنگ جمل شکاف عمیقی در جامعه اسلامی به وجود آورد و تردیدهای بسیاری در توده مردم برانگیخت، به طوری که گروهی از یاران امام در جنگ با اهل شام، این دشمنان اصلی اسلام و مسلمانان، دچار دودلی و تردید شدند.

برای نمونه عبدالله بن مسعود، عْبیده سلمانی و رَبیعة بن خُثَیم همراه چهارصد تن از قاریان قرآن به حضور حضرت امیر(ع) رسیدند و گفتند: ای امیرالمؤمنین! با آنکه به فضل شما معترف هستیم، ولی درباره این جنگ گرفتار شک و تردیدیم؛ ما را برای نگهداری یکی از مرزها گسیل فرما تا در آنجا انجام وظیفه نماییم و از جنگ با مسلمانان معاف بدار. حضرت علی(ع) نیز آنان را برای مرزبانی سرزمین‏های ری و قزوین فرستاد.(27)

6 ـ تندروی و قرائت نادرست از دین

یکی از عوامل پیدایش فرقة خوارج، تندروی‏ها و قرائت نادرست آنها از دین بود. این عامل نقشی بسزا داشت وگویا همین کج‏فهمی‏ها سبب شد از زیر رهبری امیرمؤمنان(ع) بیرون روند و به وادی گمراهی گام نهند؛ تا جایی که امام زمان خویش را کافر پنداشته، از وی خواستند از گناه ناکرده توبه کند.

در مقابل، آن‏حضرت با استدلال ومنطق روشن با این کج‏اندیشی‏ها به مبارزه گفتاری برخاست، امّا این‏گروه که هیچ‏گونه دلیل و حجت روشنی نداشتند، ناآگاهانه و از سرتندروی دست به شمشیر بردند و سرانجام در جنگ نهروان از دم تیغ امام(ع) و یارانش گذشتند.

مجموع عواملی که برشمردیم در ظهور گروه فتنه‏گر خوارج مؤثر افتاد و موجب پیدایش فرقه‏ای جدید در تاریخ اسلام شد که در نبرد صفین، نقاب ِنفاق از چهره خود برداشت و هویت خود را افشا کرد. در قسمت بعدی نگاهی گذرا به شکل‏گیری جنگ «صفین» خواهیم داشت تا با چگونگی پیدایش خوارج در هنگامه این نبرد آشنا شویم.

پی‏نوشت‏ها:ـــــــــــــــــــــــ

1. آقای ناصربن‏عبدالکریم العقل، ظهور خوارج را در جریان قتل عثمان می‏داند، الخوارج اول الفرق فی‏تاریخ الاسلام، چاپ اول، ریاض، دارالوطن، 1416 ه.ق ص 16.

2.سوره حجرات،آیه 14.

3.« إنَّ الذینَ یُنادُونک مِنْ وَراءِ الحُجُراتِ أکثرُهُمْ لایَعقِلونِ؛ کسانی که تو را از پشت پنجره با صدای بلند می‏خوانند، بیشترشان بی عقل هستند».

4. مجمع‏البیان، ج9، ص 195.

5. «وَمِنْهُم مَنْ یَلمِزُکَ فِی الصدَقاتِ فَإن اُعطُوا مِنها رَضُوا و إن لَم یُعطَوا مِنها إذا هُم یَسخَطُونَ؛ بعضی از مردم در تقسیم صدقات بر تو اعتراض می‏کنند، اگر از آن غنائم به آنها داده شود، راضی می‏شوند و اگر داده نشود، خشم می‏گیرند».

6. «ذوالخویصره»،«ذوالثدیه» همان حرقوص بن زهیر است که یکی از رهبران خوارج بود و در نبرد نهروان به هلاکت رسید. حضرت علی (ع) بعد از پایان جنگ، جنازه وی را جست و جو کرد و به جهت تحقق وعده پیامبر، خدا را شکر کرد.برای آگاهی بیشتر ر.ک:کتاب خوارج تندیس فتنه، نوشته نگارنده، ص119ـ 117.

7. المیزان، ج 9، ص 319؛ مجمع البیان، ج5، ص63 ؛ الکشاف، ج2، ص281، تفسیر نمونه، ج7 ،ص 454، الملل و النحل، ج1، ص115 شرح‏نهج‏البلاغه ابن‏ابی‏الحدید، ج2، ص 266 ؛بحار الانوار، ج22، ص 37 و 38 ؛صحیح‏مسلم،ج 2، کتاب‏الزکات، ص750 ـ 743، ح 148، 147، 158 و 156.

8. البدایة و النهایة، ج7، ص 327 ـ 321.

9. تاریخ سیاسی صدر اسلام شیعه و خوارج ،یولیوس ولهوزن، ترجمه:محمود افتخارزاده، چاپ‏اول،(1375 ه.ش) ،قم،دفترنشرمعارف‏اسلامی،ص 42 ؛ الخوارج هم انصار علی، الجزایر، 1403 ه.ق(1983م)، ص 58.

10. برای آشنایی با سرگذشت و نحوه برخورد این افراد با حکومت اسلامی، ر.ک: کتاب خوارج تندیس فتنه، ص138 ـ 111.

11. بنی ربیعه نیزتیره‏ای از بنی تمیم بود.

12. الخوارج فی العصرالاموی، ص 28.

13. فجر الاسلام ص 256.

14. «مُضَر» اسم طایفه‏ای بزرگ است از اعراب عدنانی که منسوب به مُضَر بن نزار بن معد بن عدنان، از نوادگان حضرت اسماعیل است. اینان درتهامه، حجاز و نجد زندگی می‏کردند که قریش تیره‏ای از این قبیله بزرگ است. مُضَر بن نزار چون شیر ماضِر(ترش) می‏نوشید، بدین نام شهرت یافت؛ پیامبر اسلام(ص) نیز از این طایفه است و درباره صداقت این قبیله فرمودند: «إذا اختَلَفَ الناسُ فَالعدل فی مُضر»؛ اگرمردم با هم اختلاف کردند، حق با مضر است. (القصد و الامم فی التعریف بأصول أنساب العرب والعجم، ص 65، لسان العرب، ج 13، ص 127 ؛ دائرة المعارف القرن الرابع عشر، ج 6، ص 248 و 249 ؛ المنجد، ص 765).

15. مروج الذهب، ج2، ص 341 ؛ جهت آگاهی بیشتر ر.ک: کتاب رسالت خواص، نوشته سید احمد خاتمی.

16. تاریخ الخلفاء، ص 194.

17. الجمل، ص 101.

18. همان، ص 130، مناقب آل ابی طالب، ج 3، ص 195.

19. نهج البلاغه، خطبه 137.

20. وقعة صفین، ص 500، مروج الذهب، ج 2، ص 402 ؛ اسدالغابة فی معرفة الصحابة، ج 3، ص 265.

21. سوره زخرف، آیه 58، آنان (مشرکان قریش) گروهی کینه‏توز و پرخاش‏گر هستند.

22. الخوارج تاریخهم و أدبهم، ص 27.

23. الاخبار الطوال، ص 143، الجمل، ص 94.

24. همان، ص 95.

25. الجمل، ص 419، تاریخ الأمم و الملوک، ج 1، ص 543.

26. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 1، ص 343.

27. وقعة صفین، ص 115، الأخبار الطوال، ص 165.

اسب در اوستا

اسب در اوستا

 

سرودهای اوستایی، به ویژه یشت‌های كهن، حاوی ستایش‌های بسیاری درباره‌ی "اسب" (هندواروپایی: ek'uo*، اوستایی: aspa، پارسی باستان: asa/aspa، پارسی میانه: اسپ) هستند. اسبان تندرو از جمله‌ی بیش‌ترین عطایای خواستار شده‌ای بودند كه Ashi، ایزدبانوی نبك‌بختی، می‌بخشید (یشت 17/12). خود ایزدان نیز دارای اسبانی زیبا بودند: "چهار تیزپای (اسب) تك‌رنگ، سپید، جاودانه، پرورش یافته با خوراكی مینَوی، با سم‌های پیشین نعل شده با طلا و سم‌های پسین نعل شده با نقره" گردونه‌ی میترا را می‌كشیدند (یشت 10/125)؛ چهار اسب سپید نیز گردونه‌ی Sraosha (سروش) را می‌كشیدند (یسن 57/27 به بعد). ایزدِ سرور اسب‌ها، Durvaspa ="دارای اسبان درست" نام داشت، در حالی كه Verethraghna (ورثرغنه، بهرام) و Tishtriya (تیشتر)، ایزد به جنبش درآورنده‌ی ابرها، به شكل و هیأت اسبی به رنگ سرخ روشن نمایان می‌شدند (یشت 14/9؛ 8/18).
از اسب اصولاً برای كشیدن گردونه‌های جنگی استفاده می‌شد، اما كاربرد تدریجی آن به صورت یك جانور سواری در اوستا گواهی شده است، كه برپایه‌ی آن، برخی از پهلوانان به میدان‌های جنگ یا محل‌های قربانی كردن، "سوار بر اسب" وارد می‌شدند (مانند یشت 5/51؛ 10/11؛ یسن 11/2). اسب‌ها به درگاه ایزدان نیز قربانی و فدیه می‌شدند. آبان یشت از بسیاری از شاهان و پهلوانان ایرانی كه یك‌صد اسب، یك‌هزار گاو، و ده هزار گوسفند به پیشگاه Aredvi Sura Anahita قربانی می‌كردند و او را از برای بخشش‌هایی ویژه فرامی‌خواندند، یاد و تجلیل می‌كند. این گونه ذكرها به خوبی به ارزش اسب‌ها دلالت می‌كنند، و در واقع، یك قطعه‌ی اوستایی گزارش می‌دهد كه اسبی عالی (aghryo.temo) ارزشی معادل هشت گاو آبستن داشت.
جامعه‌ی ایرانی به چهار طبقه تقسیم می‌شد: دینیاران، كشاورزان، افزارمندان، و گردونه‌رانان (rathaeshtar، یعنی، جنگ‌جویان) (یسن 19/17). ظاهراً مردم اوستایی مسابقات ارابه‌رانی و اسب‌سواری اجرا می‌كردند، و میدان مسابقه را chareta می‌خواندند. مسافتی كه مردی سوار بر اسبی خوب در یك روز می‌پیمود، واحد طول مورد استفاده‌ی این مردم بود (یشت 5/4).
صفات و مشخصات یك اسب خوب چنین بود: تندی، تحمل و طاقت، و تیزبینی. از رنگ‌های اسب، رنگ سپید بیش‌تر پسندیده و ستوده بود، سپس خرمایی مایل به خاكستری (سمند)، سرخ قهوه‌ای، قهوه‌ای تیره، و سیاه. اوستا قواعد سخت و دقیقی را برای پرورش، تیمار، آموزش، و تغذیه‌ی اسب‌ها و پاییدن آن‌ها از آسیب و بیماری مقرر داشته بود (نگاه كنید به Duzd-sar-nizad Nask* چنان كه در دین‌كرد 8/24 به بعد خلاصه شده و Nikatum Nask، همان، 8/19، 40).
جایگاه والا و مورد احترام اسب در دوران اوستایی، با این حقیقت كه بسیاری از ایرانیان برجسته - شامل نیاكان زرتشت - نام‌های تركیب شده با واژه‌ی aspa (اسب) داشتند، تأكید می‌شود.*

 

اسطوره‌هاي ايران

«آتر» یا آتش:

درباره‌ی آتر (ATAR) تنها چند اسطوره به ما رسیده‌است. یكی از آن ها ستیز میان آتر و «اژی»، غول سه پوزه‌ی بد آیین، بر سر «فره ایزدی» است. اژی تصوری است از هوس ویرانگر برای به چنگ آوردن فره ایزدی. آتر نیز در پی نجات آفره دست نیافتنی است. سر انجام فره ایزدی همانتور دست نیافتنی می‌ماند. درك معنای واقعی این اسطوره مشكل است؛ اما به خوبی از آن بر می‌آید كه ایرانیان باستان زندگی را نبردی میان خیر و شر می‌دیدند؛ از این رو، آتر را با عنوان جنگجوی خوب و دلیر نامیدند.

«هومه» یا «هوم»، گیاه و ایزد:

هوم(haoma)  هند و ایرانی هم گیاه است و هم ایزد. هوم را موبد ایزدی به شمار می‌آورند كه خود قربانی غیر خونین است، اما قربانی خونین انجام می‌دهد. مرگ او شر را شكست می‌دهد. هوم آسمانی پسشر اهورا مزداست و به ایزدیان دیگر فدیه نثار می‌كند و سهم خویش را چون موبدان زمینی بر می‌دارد؛ با این كار از روح قربانی محافظت می‌كند. در اسطوره‌های باستانی این گیاه همچنین اثری معجزه آسا در شفا بخشی داشته است.

*** موجودات آسمانی كه در تمام ادیان باستانی گذشته شكل گرفته‌اند همه شخصیت فهرمانی نیز داشته‌اند و بیشتر به افسانه نزدیكترند تا به اسطوره در اینجا به تعدادی از آن ها اشاره می‌شود كه در اصطلاح اسطوره شناسی به قهرمانان ایزدی معروفترند:

«یمه» (yima)  یا «جم»:

جم یا جمشید شخصیتی است كه به عقاید دوران هند و ایرانی تعلق دارد. جم در ایران باستان به سبب فرمانروایی هزارساله‌اش در زمین بسیار مورد احترام است. آرامش و وفور نعمت از ویژگی های فرمانروایی اوست. دیوان (دیو ها) و اعمال زشتشان (نارستی و گرسنگی و بیماری و مرگ) هیچ نفوذ نداشتند. در زمان فرمانروایی او، جهان از چنان سعادتی برخوردار است كه زمین در سه نوبت گسترش می‌یابد و در پایان فرمانروایی جم، دو برابر گسترده می‌شود.

جم همچنین، برای ساخت «وره» (vara) یا دژی در زیر زمین مورد تمجید است؛ آفریدگار بدو هشدار داد كه مردگان گرفتار سه زمستان هراس انگیز خواهند شد و بر اثر آن همه‌ی مردگان و حیوانات نابود می‌شوند (عصر یخبندان) از این رو، او دژی در زیر زمین ساخت و از همه‌ی تخمه‌های حیوانات و گیاهان مفید و بهترین كردمان را به آنجا برد، تا پس از دوران سخت جهان دوباره آباد شود. از جم همچنین با عنوان گناهكار یاد شده است؛ زیرا خوردن گوشت گاو را كه بر خلاف آیین زرتشت بود و گمان می‌رفت قربانی كردن آن باعث بی مرگی انسان می‌شود، به مردم توصیه كرد.

در جایی دیگر آمده است كه وی معروف شد و با ادعای ایزدی، مرتكب دروغ شد. سخن دروغ در نظرش شیرین و خوش آمد؛ پس فره ایزدی(در سه نوبت) به صورت مرغی به پرواز دزآمد و از او گریخت، لرزان و اندوهگین در برابر دشمن قرار گرفت و كشته شد.

«هوشنگ» و «تحمرو» (تهمورث):

چنین می‌نماید كه در ایران باستان چندین روایت در باره‌ی نخستین شاه بوده است؛ علاوه بر جم، هوشنگ و تهمورث نیز نخستین پادشاهان نامیده می‌شوند. این دو به صورت نخستین فرمانروایان افسانه‌ای یكی پس از دیگری گنجانده شده‌اند. هوشنگ، در دوران باستان، فرمانروای هفت اقلیم بود و بر مردمان و دیوان حكمرانی می‌كرد. همه‌ی جادوگران و دیوان از او گریختند و دو سوم آن‌ها، در «مزنه» (mazana)، شاید مازندران كنونی، به دست هوشنگ كشته شدند. فرمانروایی او دوران استقرار قانون در زمین است. از او و همسرش نژاد ایران به ایران.

تهمورث نیك سیرت دیوان را شكست داد و به بت پرستان و جادوگران تاخت و حرمت راستین پروردگار را رواج داد. گویند در نبرد با شر اهریمن را به صورت اسبی در آورد و سی سال سوار بر او گرد زمین را گشت.

نماد فروهر

نمــــــاد فـــــــروهر  

 

نیاكان ما از چند هزار سال پیش دریافته بودند كه هر انسان زنده از تن، جان، روان، وجدان و فروهر (Fravahr) سرشته شده كه پویندگی و بالندگی انسان از كوشش و جوشش آن‌هاست.

فروهر از دو واژه‌ی “فره” به معنی جلو، پیش و “وهر” یا ورتی به معنی برنده و كشنده درست شده است و شاید بتوان گفت از نظر زندگی، فروهر بزرگترین و باارزش‌ترین جزء وجود انسان است ، چون پرتوی از هستی بی‌پایان اهورامزداست كه انسان را به‌سوی رسایی رهنما می‌شود و وظیفه‌ی پیش‌بری و فرابری، برای انسان به برترین پایه‌ی هستی را داراست. و پس از مرگ با همان پاكی و درستی به اصل خود (اهورامزدا) می‌پیوندد.

امروزه نگاره‌ی زیر بین زرتشتیان نمایانگر شكل فروهر است و به‌عنوان نشانواره‌ی دین زرتشتی به‌كار می‌رود. این نگاره، گذشته‌ی چندین هزارساله داشته و شبیه آن در جاهای دیگر و نزد قوم‌های دیگری دیده شده است ولی شكل كنونی آن در كتیبه‌های هخامنشی بالای سر پادشاهان دیده می‌شود.


تصویر فروهر

هر پاره‌ای از نگاره‌ی فروهر یادآور اهمیت و مسولیت فروهر در زندگی است:

1-      سر: سر فروهر به‌صورت مردی سالخورده است تا با دیدن آن به‌یاد آوریم كه فروهر مانند بزرگان و افراد مسن ما را راهنمایی می‌كند.

2-      دست‌ها: دست‌های فروهر به‌طرف بالاست به‌خاطر آنكه همیشه به اهورامزدا توجه داشته باشیم.

 در دست فروهر حلقه‌ای وجود دارد كه آن‌را نشانه‌ی احترام به عهد و پیمان می‌دانند.

3-   بال‌ها: بال‌های فروهر باز است. چون با دیدن بال‌های باز، ذهن انسان متوجه پرواز و پیشرفت شده و از دیدن این دو بال باز فورا به یاد می‌آورد كه فروهر او را به‌سوی پیشرفت و سربلندی راهنمایی می‌كند.

همچنین هر بال خود دارای سه بخش است كه نشانه‌ی اندیشه‌نیك، گفتار نیك و كردار نیك بوده و با دیدن این سه بخش آگاه می‌شویم كه هرگونه پیشرفتی باید از راه درست یعنی به‌وسیله‌ی اندیشه و گفتار و كردار نیك انجام شود.

4-   دایره میان شكل: دایره خطی‌ است منحنی كه از هر نقطه‌ی آن شروع كنیم باز به همان نقطه خواهیم رسید. منظور از این دایره در میان فروهر، نشان‌دادن روزگار بی‌پایان است. به این معنی كه هر عمل و كرداری كه در این زندگی (روی دایره) صورت گیرد نتیجه‌ی آن در همین دنیا متوجه انسان است و اثر آن باقی خواهد ماند. (باز به همان نقطه از دایره خواهد رسید). و در جهان دیگر روان از پاداش یا جزای آن برخوردار خواهد شد.

5-   دامن: دامن فروهر از سه قسمت به‌وجود آمده كه نشانه‌ی اندیشه و گفتار و كردار بد است . از مشاهده‌ی این سه بخش درمی‌یابیم كه همواره باید اندیشه و گفتار و كردار بد را به زیر افكنده، پست و زبون سازیم. (همانطور كه دامن در زیر قرار دارد)

6-   دو رشته‌ی آویخته: این دو رشته نشانه‌ی سپنتامینو (مینوی خوب) و انگره‌مینو (مینوی بد) است كه همیشه ممكن است در اندیشه‌ی انسان ظاهر شوند . وظیفه‌ی هر زرتشتی این است كه خوبی را در اندیشه‌ی خود قرار داده و بدی را از آن دور كند (نیك بیندیشد).

منابع:

1-      منوچهرپور، منوجهر. بدانیم و سربلند باشیم: فشرده‌ای از آموزش‌های دین زرتشت. تهران: فروهر، 1377. ص. 54-50 .

2-      در راه شناخت دین زرتشت. تهران: فروهر، 1380. ص. 28-27 .

 

 

معبد ابوسيمبل

 

این معبد به فرمان «رامسس دوم»، فرعون مصر، بین سال 1279 تا 1213 پیش از میلاد در حبشه‌ی قدیم ساخته شد.

چهار مجسمه‌ی عظیم (به ارتفاع 20 متر) از رامسس دوم در دو طرف ورودی معبد دیده می‌شوند. از زمان های قدیم ورودی معبد به سمت چپ متمایل شده است؛ به احتمال زیاد وقوع زلزله‌ای سبب این كجی شده است. این معبد رو به شرق است و یكی از خدایان خورشید درست در بالای فرورفتگی سردر ورودی آن قرار دارد. از خصوصیات حالب این معبد چگونگی تنظیم معبد در جهت قرار گرفتن آن است كه سبب می‌شود سالی دو بار(در 22 فوریه و 22 اكتبر- 4 اسفند و اول آبان) اشعه‌ی خورشید به طور دقیق به داخلی ترین مكان مقدس معبد بتابد و مجسمه‌های چهار خدای نشسته در آن مكان را كاملا درخشان و روشن كند. این معبد در صخره های سنگی بالای رودخانه‌ی نیل و نزدیك به دومین آبشار بزرگ این رود بنا شده است. پس از سال 1339، سد مرتفعی در آن مكان ساخته شد. یك شركت بین المللی یرای جابه جا كردن این معبد . انتقال آن به محلی مرتفع تر سرمایه گذاری كرد و بررسی های فنی لازم را انجام داد.از آن رو كه ساختن این سد باعث مدفون شدن این معبد در زیر آب های رود خانه‌ی ناصر می‌شد، این جا به جایی چنین خطری را از بین می‌برد.

بین سال های 1343 تا 1345 یونسكو انجام طرح جا به جایی معبد را بر عهده گرفت و این معبد در صخره‌ای حدود 61 متر بالاتر از محل اصلی اش مجدد بازسازی شد.معبد«هثور»(hathor) در ابوسیمبل نیز به امر رامسس دوم و به افتخار خدای عشق و موسیقی و همسرش، نفرتیتی(ملكه‌ی پرستیدنی) ساخته شد. نمای خروجی و سردر این معبد از شش مجسمه‌ی ایستاده‌ی عظیم (به ارتفاع 10 متر) تشكیل شده و شبیه یك برج است.

 

گرد آوری: فرزاد قراگوزلو

 

مختار ثقفي

مقدمه

تاریخ همواره شاهد تلاشها، مبارزات ، پیروزی ها و شکستهای بزرگی بوده است و انگیزه های گوناگون ، این حوادث را بر دوش کشیده اند. هرچند گاهی فرد یا افرادی ، یک تنه به میدان آمده اند و غمبارترین و شادترین حوادث را در مقاطعی خاص از تاریخ آفریده اند. بررسی قیام مختاربن ابی عبید ثقفی برای زدودن گرد و غبار فراموشی و مظلومیت از چهره او و قیام انقلابی اش صورت می گیرد؛ قیامی که نشات گرفته از قیام و نهضت عاشوراست.

رهبری این قیام را آزاد مردی از پیروان اهل بیت پیامبر(ص) یعنی مختار بن ابی عبید ثقفی به عهده داشت.

او این حرکت را با ندای «یالثارات الحسین» آغاز کرد. این قیام در حقیقت تحول عظیمی در تاریخ به شمار می آید که بعد از واقعه کربلا به وقوع پیوست.

مختار نقطه شروع این حرکت خویش را کوفه قرار داد. او مردی قهرمان و مرید امام (ع) بود که شعارش را با نام خدا آغاز کرد و راهش را راه خدا برگزید و پایان کار را لقاءالله می دید و برای تاریخ شیعه ، ورق زرین دیگری را آفرید.

 

مختار چه کسی بود؟

مختار فرزند ابوعبید بن مسعود ثقفی بود و در سال اول هجرت متولد شد. پدرش ابوعبید از اجله اصحاب رسول خدا بود که در سال سیزدهم هجرت والی عراق شد. اصبغ بن نباته از اصحاب وفادار علی (ع) می گوید: «روزی امیرالمومنین (ع) را دیدم که مختار را که طفل کوچکی بود روی زانوی خود نشانیده و با نوازش و محبت دست بر سر او می کشید و می فرمود یا کیس یا کیس : «ای هوشمند و زیرک». به همین مناسبت پیروان او را کیسانیه خواندند، ولی ساحت مختار از انتساب به این فرقه ، دور است و او به امامت معصومین (علیهم السلام) اقرار داشت که در ادامه خواهد آمد. مادر مختار دومه بنت وهب از زنان با شخصیت تاریخ اسلام است و درباره او گفته اند: وی از زنان سخنور و باتدبیر و عاقله بود. مختار، در 13سالگی در جنگ بزرگی شرکت کرد. هنگامی که ارتش اسلام برای جنگ با ارتش کسری از مدینه به طرف عراق و ایران حرکت کرد، فرماندهی این لشکر از طرف خلیفه دوم به ابوعبید، پدر مختار واگذار شده بود. ابوعبید، مختار را نیز برای جهاد در این بسیج شرکت داد و بدین وسیله مختار 13ساله از جمله رزمندگان شد که برای اولین بار درجنگی عظیم شرکت می کرد.

 

ویژگی های فردی

مختار مردی شجاع بود که از چیزی نمی هراسید. او بسیار عاقل و در پاسخ دادن حاضرجواب بود، خصلتهای پسندیده داشت ، بسیار باسخاوت بود و امور را با فراست و زیرکی به آسانی درک می کرد و دارای همتی بلند و همچنین تیزبین بود، در جنگها محکم و استوار بود و در دوستی بااهل بیت و دشمنی با دشمنانشان زبانزد خاص و عام بود. بعد از واقعه عاشورا و مسلط شدن ابن زیاد بر کوفه طرفداران اهل بیت پیامبر (ص) قلع و قمع شدند و ابن زیاد بر فراز منبر مسجد کوفه به امیر مومنان و اولاد حضرت اهانت کرد. بخاطر شهادت بعضی از متعرضین در روزهای قبل کسی جرات پاسخگویی ابن زیاد را نداشت.

سکوت همه جا حکمفرما بود که ناگهان فریاد خشم آلود مختار از گوشه مسجد، قلب ابن زیاد را لرزاند و مانند شیری که از قفس آزاد شده باشد بر سر فرزند «سمیه» فریاد برآورد: «وای بر تو، ابن زیاد! آیا به علی و حسین اهانت می کنی؟ دهانت بشکند! تو اصلا کیستی؟ تهمتهایی که زدی برای تو و امیرت یزید است ، نه حسین و خاندان پیامبر». مختار مردی مخلص بود. او در ایام حکومت خود به شکر قلع و قمع قاتلان امام حسین (ع) بیشتر روزها را روزه می گرفت و می گفت : این روزه ها برای شکر است.

وی پس از اعدام حرمله ، قاتل طفل شیرخوار امام حسین (ع) از اسب پیاده شد و دو رکعت نماز خواند و سجده طولانی نمود. شخصیت مختار از دیدگاه ائمه (علیهم السلام) با مراجعه به روایات ائمه (علیهم السلام) و در برخوردها و سوال و جوابها که از معصومین در خصوص مختار شده است ، این واقعیت نمایان است که مختار مورد توجه و علاقه اهل بیت بوده است که ما بعضی از این روایات را ذکر می کنیم :

1- مقدس اردبیلی روایت زیر را از حضرت علی (ع) نقل می کند که حضرتش فرمود: «بزودی فرزندم حسین کشته خواهد شد؛ ولی دیری نخواهد گذشت که جوانی از قبیله ثقیف قیام خواهد کرد و از این ستمکاران انتقام خواهد گرفت.

2- عمربن علی بن الحسین (علیهما السلام) (فرزند گرامی امام سجاد(ع» می گوید: چون سر عبیدالله و عمر سعد را نزد امام سجاد(ع) آوردند آن حضرت به سجده افتاد و فرمود: خدا را حمد می کنم که از دشمنانم انتقام گرفت و مختار را دعا کرد و فرمود: خداوند مختار را جزای خیر دهد.

3- عبدالله بن شریک گوید: من در روز عید اضحی پیش امام باقر(ع) رفتم در حالی که تکیه کرده بود ، روبه روی حضرت نشستم.

در این هنگام مردی از اهل کوفه وارد شد و خواست دست امام باقر(ع) را ببوسد ، حضرت اجازه نداد. سپس به آن شخص فرمود: کیستی؟ عرض کرد: من ابومحمد حکم بن مختار هستم و در مجلس از حضرت باقر دور نشسته بود، پس امام (ع) دستش را به سوی او دراز کرد و او را نزدیک خود نشانید. آن مرد (یعنی فرزند مختار) به امام باقر(ع) عرض کرد: مردم درباره پدرم سخن بسیار گویند؛ ولی به خدا سوگند آنچه شما درباره پدرم بفرمایید ، همان حق است و مردم هر چه می خواهند بگویند. حضرت فرمود: چه می گویند؟ گفت : می گویند پدرم مختار کذاب بوده است ؛ ولی شما هر چه فرمان دهید آن را پذیرا باشم.

امام باقر(ع) فرمود: سبحان الله ! پدرم مرا خبر داد که صداق مادرم را مختار نزد او فرستاده است.

آیا مختار نبود که خانه های ما را بنا کرد و کشندگان ما را کشت و خونخواهی ما را نمود؟

 

هدف مهم قیام مختار

هدف حقیقی قیام مختار نخست انتقام خون شهدای کربلا و ریشه کن کردن عوامل فاجعه عاشورا بوده است.

سپس اجرای عدالت و احقاق حقوق پایمال شده اهل بیت و حمایت از محرومان جامعه خود و برقراری حکومتی بر مبنای عدل و عدالت علوی و مکتب تشیع.

ایشان در ملاقات با سران شیعه کوفه ، هدف قیام خود را این چنین بیان کرد: «من برای اقامه شعار اهل بیت و زنده کردن مرام آنان و گرفتن انتقام خون شهیدان به سوی شما آمده ام».

زمینه قیام مختار

آنگاه که امام حسین (ع) مسلم بن عقیل را به نمایندگی خود به کوفه اعزام کرد، مسلم به منزل مختار وارد شد و مختار در حمایت از او و بیعت گرفتن از مردم برای او بسیار کوشید. مختار در عراق به عنوان مرجعی از طرفداران و ناشران فضایل آل محمد (ص) به شمار می آمد و شیعه و معتقد به امامت حضرت علی (ع) و امام حسن (ع) و امام حسین (ع) بود و آنها را بر دیگران ترجیح می داد. مختار در جریان شهادت مسلم (ع) در کوفه نبود ، پس از شهادت مسلم (ع) ، عبیدالله بن زیاد عده ای از آزادمردان را دستگیر و زندانی کرد تا هنگام ورود امام حسین (ع) به عراق نتوانند از آن حضرت حمایت کنند. مختار در زندان نامه ای به حجاز برای عبدالله بن عمر داماد خود نوشت و از وی خواست نامه ای به شام برای یزید بنویسد که او به ابن زیاد دستور دهد تا مختار را از زندان آزاد کند. وقتی نامه فرزند خلیفه دوم به شام رسید ، یزید فورا نامه ای به ابن زیاد نوشت که : «به محض آن که نامه مرا خواندی ، مختار را رها کن و به او آسیبی نرسان والسلام». و مختار در پی این نامه از زندان آزاد شد. مختار پس از آزادی از زندان راه حجاز را در پیش گرفت.

عبدالله بن زبیر، دشمن سرسخت بنی امیه حاکم مکه شد. مختار بعد از حضور کوتاه در مکه و نزد ابن زبیر از او جدا شد و به شهر طائف ، سرزمین آباء و اجدادی خود رفت ویک سال در آنجا ماند و مشغول تفکر و برنامه ریزی شد. یزید در سال 64 ه.

ق مرد و همان سال مختار باردیگر از طائف به مکه آمد. مختار قبل از حرکت به سوی کوفه نزد محمد بن حنفیه آمد و او را در جریان کارش قرار داد و گفت : من تصمیم دارم به خونخواهی شما و به پشتیبانی شما قیام کنم ، نظر شما چیست؟ محمد حنفیه ساکت شد؛ ولی مختار سکوت او را دلیل بر رضایت او پنداشت و با خود گفت : همان سکوتش برای من اذن است و با محمد حنفیه خداحافظی کرد و عازم عراق شد.

 

قیام مختار

در آغاز سال 65هجری شهر کوفه با ورود مختار رنگ دیگری به خود گرفت.

مردم بسیار شاد و امیدوار بودند؛ چون عامل ابن زیاد و بنی امیه را بیرون کرده بودند. شیعیان کمترین اعتنایی به نمایندگان ابن زبیر در کوفه نداشتند و همه دل به این مرد انقلابی بسته و چشم امیدشان به سوی او بود. مختار مردم را به رهبری محمد حنفیه و پشتیبانی از اهل بیت دعوت کرد و گفت : من برای اقامه شعار اهل بیت و زنده کردن مرام آنان و گرفتن انتقام خون شهدا به سوی شما آمده ام.

وقتی شیعیان از هدف مختار آگاه شدند با وی بیعت کردند که در این میان می توان به عبدالرحمن شریح و ابراهیم بن مالک اشتر اشاره کرد. مختار رسما فرمان قیام را صادر کرد و به هریک از یاران خود ماموریتی داد و به یکی از آنان به نام سعید فرمان داد: برو در نی ها آتش بیفکن و آن مشعلها را برای اعلام قیام به مسلمانان برافراز و شعار مختار را اولین بار مسلمین در جنگ بدر به کار بردند که آن شعار این است : «یا منصور امت»ای پیروز بمیران.

 

پیروزی قیام مردمی مختار

پس از فتح کوفه ، مختار خود را برای ادای نماز و سخنرانی درمسجد و اعلام رسمی پیروزی انقلاب آماده می کرد. او در این خطبه ، اهداف اصلی قیام خود و انقلاب را تشریح کرد و فرمود: «ای مردم کوفه ، من از جانب اهل بیت پیامبر(ص) ماموریت یافته ام تا به خونخواهی امام مظلوم ، حسین بن علی و شهدای کربلا قیام کنم و انتقام خون آن گلگون کفنان را بگیرم و تا آخرین نفس باشدت هرچه بیشتر این هدف مقدس را تعقیب خواهم کرد.» با سقوط دارالاماره و فرار استاندار ابن زبیر و پیروزی انقلابیون ، شهر کوفه به تصرف نیروهای انقلاب درآمد و کوفه ، این مرکز قدرت عراق به عنوان پایگاه انقلاب چهره ای دیگر به خود گرفت.

سرانجام کلیه افرادی که در روز عاشورا با اسب خود بر بدن مقدس امام حسین و شهدا تاختند، تا آنجا که سینه و پشت حضرت را له کردند، مختار دستور داد همه آنان را که 10نفر بودند دستگیر کردند و به هلاکت رساند و همین طور سایر جنایتکاران ، عمر سعد ، ابن زیاد ، حرمله ، خولی ، حکیم بن طفیل ، منقذبن مره ، سنان بن انس ، زیدبن رقاد و... را به عقوبت رساند.

تاريخ دين تائوئي در چين

دین تائویی، در طول تاریخ حدود دو هزار و پانصد ساله خود همواره در مقابل دین کنفوسیوس، که دین اصلی مردم چین بوده، ایستاده است. در سالهای پس از میلاد مسیح (ع) رقیب سومی هم از سرزمین هند، دین بودایی، وارد شده است. تعداد معدودی از امپراتوران چین در عمل جانب دین تائویی را گرفته اند. ولی در غالب مواقع دین تائویی، به خاطر مرتبه نازل خود، دچار بی اعتباری بوده است.

پیشینه آیین تائو
اندیشه تائو همچون دیگر اندیشه ها و عقاید و مذاهب و ادیان تاریخ داراى تحولاتى بوده است. تائوییزم در دوران حیات و رشد خود سه مرحله را پشت سر گذاشته است:

1- اندیشه فلسفی تائو اندیشه فلسفی تائو محصول فکری افرادی است که با اعتراض به تمدن بشری و مناسبات اجتماعی، از آن فاصله گرفته و انتقاد ات تندی را متوجه آن نمودند. در دوران لائوتسه با بهره گیری از این اندیشه اولیه سعی بر معرفی تائو وجود دارد و خود لائوتسه تعریف آن را امری غیر ممکن می داند. اساس فلسفه تائو آن است که هرگاه شیء در مسیر طبیعی خود قرار بگیرد در نهایت تناسب و کمال حرکت خواهدکرد. تائو راه ازلی عالم هستی و به مانعی هم برخورد نکرده و به آسانی و نرمی حرکت میکند. تمام جهان و کائنات از سر همین روش و حرکت به تناسب و اعتدال رسیده اند. انسان نیز می تواند زندگانی خود را با تائو به توازن برساند و به عالی ترین مراتب سعادت هستی برسد. در دیدگاه فلسفی تائوییزم، انسان صاحب اختیار است و می تواند راهی به غیر از تائو را در پیش بگیرد اما حاصل آن جز رنج نخواهد بود. حرکت در مسیر خلاف طبیعت انسان را فرسوده و پیر خواهد کرد. در حالیکه آدمی تصور میکند از طبیعت برتر است و آن را تسلیم خود می نماید. این خیالی باطل است زیرا طبیعت در مسیر خود مخالفان جریان خود را هلاک می نماید. طبیعت مهربان و نیکوکار نیست و هرکس با تائو مخالفت کند نابود میشود. از نظر تائوئیزم کسی که خودخواه است هرگز درخششی نخواهد داشت. آن کس که خود پسند است راه کمال را طی نمیکند. تائو یک حرکت آرام است و اصلا خروشی ندارد. آنچنان آرام که نه دیده و نه شنیده میشود. تنها در حالت کشف و شهود است که شناخته می گردد.

2- جنبه سحری تائوئیزم
جنبه سحری تائوئیزم ریشه در باورهای باستانی چینیان دارد. آنان برای در امان ماندن از زوال و نابودی و فساد جسم و در طلب حیات جاودانه بوده اند و تائو هم به این میل پاسخ مثبتی داشته و به آن گرایش دارد. از این رو افکار نظری و تجربی تائوئیزم روش اسرار آمیزی را در پیش گرفته و وارد مرحله سحر و جادوگری شد. در قرن دوم قبل از میلاد ووتی یکی از خاقانهای چین از نسل هان با تشویق فالگیری بنام لی شائو برای کسب عمر جاودان به امور کیمیا گری نزدیک شد. از قرن اول میلادی اعمال سحر و جادوگری به شدت در تائوئیزم آشکار شد که نمونه آن شخصی بنام چانگ تائو لینگ میباشد که یک انجمن سری در مغرب چین تشکیل داد. کسی که وارد این انجمن میشد می بایست پنج پیمانه برنج برای مرشد بعنوان نیاز تقدیم کند و از اینرو به این طریقت نام پنج پیمانه برنج دادند. گسترش این رویه موجب نفوذ و شهرت معنوی آنان در میان عامه مردم گردید و به مقام بالایی دست یافتند و وجه مقدسی گرفتند تا آنجا که به مقام روحانی ارتقاء پیدا کردند و از این تاریخ به بعد تائو صورت آئین را به خود گرفت. در تمام عمر دنیوى تلاش براى زندگى ابدى و کسب حیات جاویدان با پرهیز از عوامل فسادانگیز در جسم و روان صورت مى گرفت. این تلاش دائم با استمداد از سحر و جادو تقویت مى شد. چوانگ تزو در فلسفه خود مى گوید: هر کس به کنه تائو دست یابد، به زندگى ابدى نائل مى گردد. همان گونه که فوهتى که یکى از خواقین بزرگ چین بودک به تائو دست یافت و به بقائ عمر جاوید رسید؛ برابرها سوار شد و به آسمان صعود کرد. این نشانه اى است از افکار نظرى و تجربى راه یافته در اندیشه و آئین تائو که با سحر و جادو و امور اسرارآمیزى توأم شد. سوماچین مورخ معروف خاقان مذکور در تاریخ خود مى گوید: فال گیرى به نام لى. شو. چن. خاقان را تشویق کرد تا به کمک ارواح علوى اقدام به فن کیمیاگرى کند. او جامى ساخت که با آشامیدن آب در آن جام، براى همیشه از مرگ رهائى یافته به حیات ابدى مى رسید. این اقدام باعث شد که در همان قرن اول پیدایش تائوئیسم، ساحرى و جادوگرى در این مذهب راه یابد. با رواج دانش کیمیاگرى در چین، فردى از شرق چین به نام چانگ نائو بنگ به پاى تخت مسافرت کرد و انجمن سرى تشکیل داد. او به کیمیاگر پذداخت و عضوگیرى مى کرد. هر عضو انجمن باید پنج پیمانه برنج به مرشد خود مى داد. این گروه به فرقه پنج پیمانه مشهور شدند. پس از او فرزندان و اخلاف این شخص، کار او را دنبال کردند و پیروان فراوانى یافتند. به تدریج این گروه، صاحب قدرت و نفوذ سیاسى شدند. چانگ تائولینگ را معلم آسمان لقب دادند. چینیان معتقدند که این مرد پس از 122 سال عمر از فراز کوهى بر ببرى سوار شد و زنده به آسمان بالا رفت. این صعود را بر اثر فن کیمیاگرى به دست آورد و حیات ابدى یافت. جادوگرى نیز او را در این راه کمک فراوانى کرد. مدتى بعد فرقه اى دیگر از روحانیون جادوگر آئین لائوتسه به ظهور رسید. این فرقه عامه زوال نام داشت. مؤسس آن چانک چو بود و پیروان زیادى پیدا کرد. این فرقه از قرن دوم میلادى تاکنون در چین حضور دارد. پیروان این فرقه فراوان هستند.

3- تائوئیزم در شکل دین و آئین خاص تائوئیزم در شکل دین و آئین خاص از سال 165 میلادی با اقدام هوان خاقان چین از دودومان هان بصورت تقدیم هدایایی به لائو و بنای معبدی بنام او و برای او آغاز شد. او ابتدا معبد لاتوتزو را بنا کرد و خود، هدایاى فراوانى تقدیم کرد. این عمل رسمیت آئین تائو را به دنبال داشت. در قرن هفت میلادی لی شی مین بنیانگذار سلسله تانگ به تائو ایمان آورد و تائو رنگ و بوی دین رسمی چین را بخود گرفت. طالبان علوم غریبه و فنون جادوگرى به این مذهب روى آوردند. حضور اندیشه های بودایی و همچنین افکار کنفسیوس نیز در این دوره محسوس است و تائوئیزم نیز از سوی دو گروه روشنفکران و طالبان علوم غیبی و مرموز مورد قبول و حمایت قرار داشت. اما در دید توده مردم که از سواد و علم بهره کافی نداشتند چندان با استقبال مواجه نشد و رفتار بودائیان در معاشرت با اینان و کمک به آنها بیشتر مورد توجه عوام قرار گرفت و منجر به توسعه آئین بودایی در میان عموم مردم شد. معتقدان به تائو که از توسعه روز افزون بودیسم حیرت زده بودند به منظور تعمیق باورهای تائو در جستجوی فردی بودند تا مانند بودا آن را سمبل معنویت قرار دهند و لائوتسه را به عنوان خاقان عالم اسرار معرفی کردند و برای وی مجسمه های ساختند و عنوان الوهیت را بر او قرار دادند. آنان لائوتسه را بالا بردند تا که در مقام خدائى قرارش دادند. به او لقب خاقان عالم اسرار دادند و معابد فراوانى به نام او ساختند. و به تقلید از بودائیان، راهبان و مرتاضان زیادى در معابد لائوتزو گرد آوردند. سرانجام تائوئیزم را به عنوان دین ملى و رسمى کشور خود قبول کردند. بدین ترتیب جریان تائوئیزم بعنوان یک دین ملی و میهنی در مقابل بودیسم که یک دین بیگانه و راه یافته به چین بود قرار گرفت.

دین تائویی مورد لطف یا خشم امپراتوران چیندین تائویی هیچ گونه فعالیت تبلیغی خارجی نداشته و تعداد مصلحین آن نیز انگشت شمار بوده اند. مناسبتهای برجسته در طی حیات طولانی این دین نیز همان تاریخهایی است که امپراتوران چین آن را مورد لطف یا خشم خویش قرار داده اند.
- سال 212 پیش از میلاد امپراتور شی هوانگ تی کتابهای دین کنفوسیوسی را سوزاند و دین تائویی را تاسیس کرد. وی همچنین تعدادی از ناوهای خود را به «جزایر جادویی» گسیل داشت تا گیاه جاودانگی را کشف کنند.
- سال اول میلادی رهبر برجسته دین تائویی در چین تلاش کرد تا قرصی برای جاودانگی بسازد.
- سال 156 میلادی برای نخستین بار امپراتور چین، هوان، به نام لائوتسه قربانی کرد.
- سالهای 581- 574 میلادی امپراتور وو برای ادیان چین ترتب زمانی قائل شد، بدین ترتیب که اول دین کنفوسیوسی، دوم دین تائویی و سوم دین بودایی را قرار داد. اما خیلی زود از ادیان تائویی و بودایی بیزار شد و دستور نسخ آنها را داد. امپراتور بعدی، تسینگ، مجددا این هر دو دین را برقرار ساخت.
- سالهای 684- 650 میلادی لائوتسه قانونا به عنوان یک امپراتور تعیین شد و نوشته های او جزو مطالبی که برای قبول وی در امتحانات ورودی کادر دولتی لازم بود درآمد.
- سالهای 742-713 میلادی امپراتور چین کای یوئن نسخه هایی از کتاب تائو- د- جینگ را در سراسر امپراتوری پخش کرد. وی مقداری از داروی «سنگ طلایی» دین تائویی را نیز مصرف کرد که به طور سحرآسایی بر نیرویش افزوده شد.
- سالهای 827- 825 میلادی امپراتور پائولی تمام پزشکان تائویی را به دلیل روابط نامشروع و ادعاهای بیجا به دو ایالت از جنوبی ترین ایالات چین تبعید کرد.
- سالهای 847- 841 میلادی امپراتور ووتسانگ دستور داد تمام مدارس دینی ادیان تائویی و ودایی را ببندند. بعدها وی این دین را مجددا مورد رحمت قرار داد، اما دین بودای را به عنوان یک «دین خارجی» غیر معتبر ساخت. وی نیز از داروی تائویی برای روحانیت بخشیدن به استخوانهای خود مصرف کرد تا بتواند مثل پریان در هوا بپرد.
- سالهای 1721- 1661 میلادی امپراتور کانگ هسی دستور داد نه تنها پزشکان تائویی بلکه بیمارها را هم تنبیه کنند. وی مراسم و گردهماییهای دین تائویی را ممنوع ساخت و کوشش کرد تا فعالیتهای فرقه های مختلف این دین را ممنوع کند.
- سال 1900 میلادی قیام با کسر در یکی از فرقه های بسیار پرحرارت دین تائویی که پیروان آن معتقد بودند بدنهایشان در مقابل گلوله خارجیها مصون است، آغاز شد. آنها به کلمات دقیق رهبرشان اعتقاد می کردند که گفته بود: «هنگامی که میان سربازان دشمن می روید از تسلیحات و ادوات آنها هراسی به خود راه ندهید»

دین تائویی جدید
کار عملی این نظام در بیرون کاملا با تئوریهای بلند بنیانگذار آن فرق داشته است. با این وجود کتاب دائو- د- جینگ به تنهایی تا حدودی مبنای بسیاری از تحولات بعدی دین تائویی را به دست می دهد. پیروان دین تائویی تقریبا به طور کامل اعتراض اولیه بنیانگذار خود برعلیه بی نظمیهای اجتماعی و نیز موازین وی در مورد آرمانگرایی اخلاقی را از دست داده اند. دین تائویی همواره یک چهره پوشیده عرفانی داشته است، اما در خلال بخش اعظمی از تاریخ طولانی خود غالبا به تفسیر این مطلب مرموز با تعابیر و اصطلاحات جادویی و غیرعملی پرداخته است. دین تائویی دارای تاریخچه رقت انگیزی است. این دین با پاره ای خصایص قابل تحسین آغاز شد. اما در حال حاضر به طرز وحشتناکی تنزل یافته و به صورت مرامی شرک آلود، دیوپرستانه، افسونگرایانه و مبتنی بر غیب و جادو درآمده است.
وظایف به اصطلاح پاپ جدید تائویی به طور عمده این است که برای مقابله با بیماریها و سایر دسیسه های ارواح شرور دعا کرده، دعا و طلسم بفروشد.

اخلاق اجتماعی راهبان دین تائویی
اخلاق اجتماعی راهبان دین تائویی نیز به طور کلی حاکی از حسن شهرت نیست. اکنون سهل الوصول ترین راه نزدیک شدن و تشبه به شرایط فارغ از اضطراب تائوی جاودانه را این تصور می کنند که انسان به یکی از مراکز پرورش راهب و یا راهبه رفته در آنجا به صورتی غیرفعال زندگی کند تا به طول عمر بسیار عجیب و شگفت انگیزی دست یابد. هر یک از صاحبنظرانی که با دین تائویی از نظر شناخت شخصی سروکار داشته اند آن را محکوم می کنند. «این مرام در حد انجام پاره ای امور غریب و بوالهوسانه، نظیر ژیمناستیکهای مناسب برای ناخوشیهای ریوی و جستجوی اکسیر حیات، تنزل پیا کرده است». «آنها در ارزیابی همنوعان خود از هر کس دیگری، جز پست ترین افراد بت پرست، بیشتر سقوط کرده اند». «قرنهای متمادی است که دین تائویی مترادف با رسوایی و ننگ است... ». دین تائویی بیشتر یک سری شعبده بازی و فریبکاریهایی است که عده ای راهب که از میان پایینترین طبقات اجتماعی استخدام شده اند انجام می دهند. «دین تائویی به عنوان یک دین عملی و اجرایی، صورت بسیار نازلی داشته و پر از خرافه و بت پرستی است. این دین در چین مخصوص آدمهای درس نخوانده و جاهل است».

وضعیت کنونی آیین تائوتعالیم لائوتسه که در مرحله آغازین به صورت مکتب فلسفی بود، در مراحل بعد به صورت آیینی درآمد که سحر و جادو در آن غلبه داشت. سخنی که به تدریج در این آیین، مطرح شد، این بود که می توان راهی برای عمر طولانی یافت و آن راه، سحر و جادو است. این امر باعث شد که سحر و جادو و اعمالی این گونه، در این آیین، رونق بسیار بگیرد. این آیین به تدریج از شکل مکتبی فلسفی به دینی عامیانه و پر از اوهام و خرافات تبدیل گشت. اعمال دینی راهبان این آیین، بیشتر به صورت سحر و جادو است. همین عامل، باعث شده است که این آیین، امروزه از رونق چندانی برخوردار نباشد. پیروان این آیین عمدتا در چین زندگی می کنند. تائوئیزم امروزی به تدریج پیروانش را از میان افراد تحصیل کرده و شهری از دست می دهد. البته این دین با سیاست اخیر تحمل دینی در چین، یک بار دیگر، مطرح شده است. مطمئنا دین تائویی به عنوان یک آیین مذهبی به شدت رو به زوال است. یکی از صاحبنظران می گوید: برای متجاوز از یکهزار سال هیچ روحانی، فیلسوف و با آموزگار برجسته ای در این دین به وجود نیامده است. همان نویسنده می گوید که این دین پایه غیرقابل تردید دین توده های مردم چین بوده است. کار دین توده ها به کچا خواهد انجامید؟ با ورود یک ایدئولوژی قوی به صحنه که همان مرام کمونیسم باشد، قضیه آن قدر پیچیده شده که دیگر قابل پیش بینی نیست. انجمنهای دینی مهمی در سالهای اخیر ظهور یافته اند، که بعضا به خاطر مشترکات پاره ای جریانات دینی مختلف بوده اند. همچنین جریان فعال و آگاهانه ای جهت تلفیق و ترکیب عقاید دینی گوناگون وجود داشته که شامل عناصری از تفکر دینی کنفوسیوسی، تائویی، مسیحیت، بودای، اسلام و یهودی است که همه آنها تا حدودی با مراسم و اعتقادات عامیانه قدیمی در آمیخته اند. هنوز طرح و الگوی منسجم و هماهنگی به چشم نمی خورد. شکی نیست که فلسفه تائویی برای همیشه پایدار خواهد ماند. دکتر وینگ- تسیت، که صاحب نظر مورد اشاره ما است، تصور می کند با رواج بیشتر آموزش در بین توده های چینی، این فلسفه بخشی از میراث فرهنگی مردم را تشکیل خواهد داد که در عین حال متمم خوبی برای انسنگرایی دین کنفوسیوسی خواهد بود. وی همچنین تصور می کند که نظریه وو- وی و یا فعال نبودن، فلسفه ای است که حتی در دوره پرتحرک و بدون وقفه ای نظیر عصر حاضر مورد نیاز است؛ و اصول آن در مورد صرافت طبع، سادگی و سرزندگی موزون، نفوذ خود در هنر و شعر چینی را همواره حفظ خواهد کرد. نامبرده به نقل سخن پروفسور دابس می پردازد که می گوید: «تائوئیسم فلسفی، با تعالی عرفانی و طبیعت گرایی خود، کسب آرامش در بدبختیها از طریق پروراندن آرامش درونی، آزادی در عمل و عدم مداخله، شک نسبت به نظرپردازی و خوشبینی و پرورش سلامت جسمی و روحی، احتمالا به عنوان بخش مهمی از میراث چین باقی خواهد ماند». این مذهب در چین رو به انحطاط گذاشته مى توان گفت که مرده است. دولت کنونى جمهورى خلق چین این مذهب را تا حدودى از دور خارج کرده؛ ولى در عین حال افراد زیادى هنوز از مبادى سحر و جادوى آن مذهب بهره مى گیرند و على رغم ممنوعیت رسمى حزب کمونیست چین در پیروى از این آئین، برخى از دولت مردان حزب مخفیانه به این آئین ایمان دارند و براى آموختن سحر و جادو مى کوشند.

جنگ هاي پيامبر

جنگهای پیامبر

 بعد از آنكه حكومت اسلامی در مدینه بنا نهاده شد رسول گرامی اسلام باید چاره ای برای مشكلات داخلی و خارجی می اندیشیدند،‌ و نیز می باید در صدد سر و سامان دادن امور برمی آمدند.

پیامبر در بدو ورود به مدینه با مشكلات زیر مواجه بود:

تأسیس حكومت در مدینه و انتخاب شدن رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم به عنوان رئیس مدینه،‌ باعث رنجش كسانی می شد كه منتظر ریاست بودند. از طرفی یهود که در مدینه و اطراف آن از امكانات وسیعی برخوردار بود نمی توانست ببیند كه یثربیان اكنون بالاتر و برتر از آنان می باشند.

تا‌ آن زمان بزرگترین دشمن اسلام و مسلمین، كفّار قریش بودند. آنها نه تنها از آزار جسمی و روحی مسلمین دست نمی كشیدند، بلكه املاك و اموال آنها را نیز به غارت برده و بدان وسیله به تجارت می پرداختند و نیز به وسیلۀ برخی از طائفه ها برای مسلمین مزاحمت می آفریدند. بنابراین مسلمین باید چاره ای می اندیشیدند تا اولاً:‌ از ناحیۀ یثرب و اطراف آن آسوده خاطر باشند و از دیگر سو بتوانند اموال غارت شده خود را به دست آورند و به مشركین بفهمانند كه اكنون اسیر آنها نمی باشند و دیگران را به اندیشه وادارند كه درختی كه روئیده است، نه آن درختی است كه با نسیمی بر خود بلرزد و از ریشه كنده شود. این گونه بود كه جنگ ها یكی پس از دیگری آغاز شد و در انتها آن كه ظفر یافت و به توفیق رسید اسلام بود و مسلمین، و برای منافقان، دشمنان، معاندین و كفّار جز یأس و ناامیدی و شكست چیزی نماند. می توان نبردهای رسول اكرم را در دسته بندی زیر قرار داد و به مطالعه آنها پرداخت.

1ـ جنگ های مشركان با قریش: مهمترین این جنگ ها عبارت از بدر و احد و خندق می باشد. جنگ بدر اولین نبردی است كه به صف آرایی مسلمانان و كفّار قریش منجر شد. مسلمین خبر یافتند كه قریشیان اموال آنها را تصاحب نموده و بدان وسیله كاروان تجارتی بزرگی به راه انداختند و قصد عزیمت به سوی بلاد شام را دارند. پس راه را به كاروان آنان بستند تا بدان وسیله به اموال خود برسند و از قدرت و اقتدار قریش بكاهند. همچنین به آنها گوشزد نمایند اكنون با گروهی طرف هستند كه از بند آنها رسته اند، و اوضاع و شرایط آنها به كلی تغییر نموده است. دیگر نمی توان قصد آزار مسلمین را در سر پروراند و برای كشتن رسول گرامی نقشه ها كشید و طرح ها ریخت. پیام دیگر این جنگ این بود كه اینك ابتكار عمل در دست مسلمین است. این مسلمانها هستند كه می گویند: قریش چه كاری را و چگونه باید انجام  دهند. این امر تا آن زمان كه قریش بر سر لجاجت و كینه توزی باشند، با جنگ و مبارزه و مقابله به مثل، انجام خواهد گرفت و زمانی كه از كین و لجاجت دست برداشتند با مدارا،‌ عمل خواهد شد. جنگ بزرگ دیگری كه بین مسلمین و كفّار قریش انجام شد، «احد» است. قریش برای تسكین قلب و اعاده حیثیت در مكانی به نام احد به جنگ مسلمین رفتند. این نبرد در ابتدا با كامیابی مسلمین همراه بود. به همین دلیل بعضی از آنها به خاطر طمع و جمع آوری غنیمت دستور رسول اكرم را نادیده گرفته و آن مكان پر اهمیت و سوق الجیشی را رها نمودند. كفّار از آن ناحیه به مسلمین یورش آوردند، كه ثمر آن شهادت بزرگ امیر اسلام حضرت حمزۀ سیدالشهداء و زخمی شدن رسول مكرم اسلام بود. اما غائله ختم به خیر نشد. كفّار كه به پیروزی نسبی رسیده بودند شادمان به عقب نشستند. اما فكر نابودی اسلام را از سر بیرون نكردند. لذا در اندیشۀ تجدید قوا برآمدند. با قبائل اطراف عهد و پیمان بستند كه رسول مكرم اسلام و مسلمین را نابود نمایند. یهودیان داخل و اطراف مدینه نیز با آنها هم پیمان شدند و... بدین ترتیب جنگ خندق یا احزاب را به راه انداختند. خبرها به مدینه رسید. رسول اكرم به مشورت با اصحاب پرداخت. هر كس پیشنهادی نمود. در آن میان سلمان فارسی كه به تازگی رسول اكرم را بعد از سالها جستجو، یافته بود و به او ایمان آورده بود، گفت: بهتر است اطراف مدینه را خندقی حفر كنیم. زیرا بدین وسیله مقابل نفوذ كفار به داخل مدینه را می توانیم بگیریم. پیشنهاد او پذیرفته شد و خندق حفر گردید. روز جنگ فرا رسید. عمر بن عبدود كه یكی از دلاوران یهود بود با گذشتن از كانال به مسلمین یورش برد. امیرالمومنین علی علیه السلام با اجازۀ رسول گرامی اسلام به مصاف عبدود شتافت. نبردی سخت بین امام علی علیه السلام و عمر بن عبدود بر پا شد. عبدود به هلاكت رسید. رسول اكرم و مسلمین شادمان شدند. روزنه های یأس و به دنبال آن شكست بر كفّار استیلا یافت و اطراف مدینه را رها كردند و به مكانهای خود بازگشتند.

2ـ مقابله با اهل ادیان: رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم بعد از ورود به مدینه با برقرار نمودن عقد اخوت و برادری بین انصار و مهاجر، تمام امتیازات طرفین را حذف و آنها را به برادری، برابری و سبقت گرفتن در امر تقوا و دینداری ارشاد فرمودند. اینك یثربی كه تا چندی قبل جولانگاه دو قبیلۀ اوس و خزرج بود و یكی دیگری را به بهانه های واهی سرزنش و تهدید می نمود، تبدیل به شهری گردیده بود كه تمام ساكنان آن یك هدف كه اسلام باشد و یك امیر كه رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم باشد، داشتند. این امر برای دو گروه سخت ناگوار بود. گروه نخستین منافقان بودند که اینان توانایی سر برآوردن و اغتشاش نداشتند. گذشته از آن، مردمانی بدنام بودند كه كسی به حرف و عمل آنها اعتنایی نمی كرد. گروه دوم یهود بود که اینان نیز گر چه در اطراف مدینه پراكنده بودند، ولی گروهی از آنها در شهر مدینه ساكن بودند و دارای موقعیت ممتازی بودند و مكنت فراوانی داشتند و از دست درازی مكیان و دیگر قبائل در امان بودند. كشمكش های یثربیان و جدالهای بی موردشان همیشه به سود این جماعت بود و ... اما اینك با برقراری عقد اخوت، جدال ها به دوستی تبدیل شده بود و گروه ها به گروه واحد. رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم در بدو ورود به مدینه، با یهودیان ساكن مدینه پیمان و معاهده ای امضاء نمودند تا بدان وسیله در كنار یكدیگر به طور مصالحه آمیزی روزگار سپری نمایند. اما یهود به مرور زمان از عمل به موافقت نامه، ابا ورزید و هم عهد با دشمنان اسلام شد. گذشته از آن در صدد خدعه برآمدند و تصمیم به قتل رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم گرفتند. بعد از این جریانات، رسول مكرم اسلام به نبرد با یهود برخاست و در دو نبرد، یهودیان را قلع و قمع نمود. یكی نبرد با بنی قریظه بود. بنی قریظه قبیله ای یهودی بودند که در هنگام نبرد خندق به عنوان ستون پنجم دشمن عمل می كردند. آنها تصمیم گرفتند كار اسلام را از درون مدینه تمام نمایند. اما نقشه هایشان بر مَلا شد. وقتی نبرد خندق به پایان رسید، از جانب حق تبارك و تعالی به پیامبرش وحی رسید كه باید كار بنی قریظه یكسره شود. رسول گرامی دستور داد به مردم اعلام نمایند كه هر كس مطیع و شنوای امر خدا و رسول اوست باید نماز عصر را در بنی قریظه بجا آورد. پس بلافاصله به سوی بنی قریظه حركت نمودند. بنی قریظه به مدت 25 روز در محاصره بود. بالاخره تسلیم شدند و به سزای خیانت های خود رسیدند. نبرد دیگری كه بین یهود و اسلام درگرفت جنگ خیبر است. خیبر نام محلی آباد در نزدیكی مدینه است كه ساكنان آن یهودی بودند. خیبریان نیز در جنگ خندق و بعد از آن همواره در تلاش بودند تا كیان اسلامی را با مخاطره روبرو نمایند. گاهی با مكّیان هم پیمان می شدند و گاهی قبائل دیگر را برای مزاحمت مسلمین بسیج می كردند. لذا رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم تصمیم گرفت تا این آخرین دژ یهود را نیز تسلیم نماید تا از ناحیۀ آنها آسوده خاطر شود. به این منظور به سوی خیبر روانه شدند و در نبردی جانانه و با شجاعت و همت دلاور مردی چون شیر خدا علــی علیه السلام قلعه های آنها را یكی پس از دیگری فتح نمود. در روزی كه كار بر مسلمین سخت شده بود،‌ مژده پیروزی حق بر باطل را به مرحلۀ ظهور رسانید و نسیم خنك پیروزی به جریان افتاد. اینك یهود تسلیم شده بود و مزاحمتی از ناحیۀ آنها برای اسلام احساس نمی شد. با اینكه در جزیرةالعرب،‌ مسیحیان نیز زندگی می كردند اما بین آنها و مسلمین نبردی بر پا نشد. تنها اتفاق مهمی كه افتاد این بود كه مسیحیان از رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم خواستند تا در مباهله شركت جوید و یكدیگر را نفرین نمایند تا بدان وسیله هر كس بر باطل است، نابود شود. روز مباهله فرا رسید. رسول اكرم، حسن و حسین علیهما السلام را گرفت و به همراه علی مرتضی و فاطمه زهرا سلام الله علیهما به طرف محل مزبور روانه شدند. وقتی رهبران دینی عیسویان آن پنج نفر را دیدند حاضر به مباهله نشدند و گفتند: اگر امروز مباهله صورت بگیرد حتماً نابود خواهیم شد.

3ـ نبردهایی كه با قبائل عرب انجام شد: قبایل اطراف مدینه و دورتر از آن گاه گاهی برای حكومت نوپای مدینه مزاحمت ایجاد می كردند كه این مزاحمت ها گاه در قالب هم پیمان شدن با دشمنان اسلام بود و گاه جبهه گیری رو در رو با مسلمین. آنچه در تاریخ ثبت است، این می باشد كه تا آن گاه كه رسول خدا از ناحیه آنان سوء‌ استفاده از رفق و مدارای رسول گرامی اسلام برمی آمدند و در جهت تلاش برای نابودی اسلام برمی آمدند و شروع به طرح پردازی و نقشه می نمودند با آنان برخورد می شد. نمونۀ بارز آن برخورد مسلمانان با یهودیان است. اولین نبردی كه با قبائل انجام شد « غزوۀ ذات الرقاع و دوقةالجندل» است. علت نبرد «ذات الرقاع» این بود كه خبر رسید قبیله قطفان سپاهیانی برای جنگ با مسلمین فراهم ساخته است. علت نبرد « دومةالجندل» هم این بود كه: گروهی عظیم در محلی به نام دومةالجندل، گرد هم آمده اند و بر مسافران و رهگذران ستم می كردند و نیز قصد مدینه داشتند. لذا رسول گرامی اسلام برای تار و مار نمودن آنان و دفع شرشان از مدینه با سپاهی به سوی آنان روانه شد. از دیگر نبردهای رسول اكرم با قبائل یكی غزوۀ بنی لحیان و دیگری غزوۀ بنی المصطلق می باشد. بنی لحیان، قبیله ای بود كه به بنی قریظه پناه داد و در صدد انتقام از مسلمین بودند. بنی المصطلق نیز آمادگی لازم برای نبرد با مسلمین را پیدا کرده بودند. بزرگ بنی المصطلق كه حارث بن بنی فراز نام داشت، قبیله خویش و هر كه را توانست از عرب فراهم ساخت و به جنگ با رسول خدا دعوت كرد. آنان هم دعوت او را پذیرفتند و برای جنگ با رسول خدا به رهبری شخصی آماده شدند. رسول خدا برای اینكه از وقایع مطمئن شوند، كسی را برای تحقیق فرستاد. وقتی از نیرنگ بنی المصطلق مطمئن شد، به سوی آنها برای نبرد روانه گردید. یكی دیگر از نبردهای رسول خدا غزوۀ حنین بود. هنگامی كه مكه به وسیلۀ مسلمانان فتح شد خبرش چون بمبی در سراسر جزیرةالعرب پخش شد. قبیله « هوازن» در صدد برآمدند سد راه اسلام شوند و تا می توانند از توانایی آنان بكاهند. شاید بدین وسیله مسلمین، شكست خورده و آنان به غنائمی هنگفت دست یابند. پس با زنان، فرزندان، غنائم و اموال خویش برای نبرد با رسول گرامی به حركت درآمدند و در محلی به نام اوطاس اردو زدند. خبر حركت هوازن به رسول خدا رسید. یكی از یاران را فرستادند تا از چند و چون ماجرا، اطلاعات كافی فراهم نماید. وقتی مطمئن شد كه خانۀ وحی اسلام و مسلمین در خطر است دستور حركت به سوی هوازن دادند. این نبرد نیز چون احد، نبردی توانفرسا بود. با هجوم ناگهانی هوازن، بسیاری از مسلمین فرار را بر قرار ترجیح دادند. اما گروهی با اراده ای پولادین و ایمانی سرشار از قوت و نیرو، جانانه از رسول خدا و اسلام دفاع نمودند. فراریان مسلمان بازگشتند و جنگ به سود مسلمین به پایان رسید. رسول اكرم دستور داد که از قتل و آزار زنان، كودكان و مزدوران بپرهیزند. این رفتار رأفت آمیز رسول خدا باعث اسلام آوردن بسیاری از اهالی هوازن شد.

4ـ نبرد با كشورهای همسایه: در زمان رسول اكرم، روم تنها امپراطوری بود كه چشم طمع به سرزمین های اسلامی را داشت. زیرا حكومت ایران در حال اضمحلال بود و طوف الطوایف اطراف نیز توانایی ایجاد مزاحمت برای مسلمین را نداشتند. از طرفی روم تقریباً همسایه جزیرةالعرب بود و هر گونه تحولی را در جزیرةالعرب به سود یا زیان خود می دید. اكنون در جزیرةالعرب صداهایی بلند شده بود كه حاكی از ظهور پیامبر آخرالزمان بود و این امر برای روم كه متصدی دین مسیح بود، گران می آمد. زیرا آنها توانسته بودند یهودیان را سركوب نمایند و از طرفی از « تثلیت» بود را نشانه گرفته بود و این كم هجومی نبود. این گونه بود كه تصمیم گرفت با اسلام به مبارزه برخیزد. رومیان و مسلمین سربار او در روی هم قرار گرفتند. اولین بار در سال پنجم هجرت این اتفاق افتاد. رسول اكرم خبر یافت گروهی عظیم در محلی به نام دومةالجندل فراهم آمده اند و بر مسافران و رهگذاران ستم می كنند و قصد مدینه را دارند. برای دفع قصد ایشان با هزار مرد از مسلمانان به سوی آنان روانه شد. با نزدیك شدن مسلمین به مكان مزبور معلوم شد كه دشمن به طرف مغرب كوچ کرده است. دومین برخورد نبرد موته بود. در سال هشتم هجرت، رسول خدا یكی از یاران خود به نام حارث بن عمیر ازدی را با نامه ای نزد پادشاه مصر فرستاد. چون حارث به سرزمین موته رسید به وسیله كسانی كه خود را عاملان هرقل پادشاه روم معرفی می كردند به شهادت رسید. كشته شدن حارث سخت بر رسول خدا دشوار آمد. پس مردم را به جهاد فرا خواند. رسول خدا پرچمی سفید به دست زید بن حارث داد و او را امیر لشكر نمود. آنگاه فرمودند: اگر زید به شهادت رسید جعفر بن ابیطالب فرمانده است و اگر او نیز به شهادت رسید عبدالله بن رواحه امیر لشكر اسلام است. در نزدیكی های موته خبر رسید كه لشكر روم با صد هزار رومی در محلی به نام مآب فرود آمده و قبیله های اطراف نیز به آنها پیوسته اند. مسلمانان در اندیشه شدند. بالاخره بنا را بر آن گذاشتند كه همان جا بمانند و پیشامد را به رسول خدا گزارش دهند. اما عبدالله بن رواحه مسلمانان را دلیر ساخت و گفت: « به خدا قسم آنچه از آن بیم دارید همان است كه در جستجوی آن از خانه بیرون آمده اید. یعنی از شهادت یافتن در راه خدا. ما به اتكای شماره و فزونی سپاه با دشمن نمی جنگیم و تنها اتكای ما به این دینی است كه خدا ما را به آن سرافراز كرده است. به خدا قسم به یاد دارم كه در جنگی بیش از دو اسب و در جنگی دیگر بیش از یك اسب نداشتیم. پیش روید كه یكی از دو امر نیك در پیش است، یا پیروزی بر دشمن و یا شهادت». سربازان اسلام همه هم صدا گفتند: به خدا قسم پسر رواحه راست می گوید. آن ها رهسپار شدند و یكی پس از دیگری به شهادت می رسیدند. ابتدا زید بن حارث به شهادت رسید. بعد از او جعفر ابن ابیطالب پرچم اسلام را برداشت. او نیز نبردی سخت و جانانه كرد و جام شهادت را نوشید. آن گاه نوبت به عبدالله بن رواحه رسید. وقتی عبدالله نیز شهید شد لشكر اسلام ثابت بن ارقم را كه پرچم اسلام را برافراشته بود امیر خود نمودند اما او استنكاف نمود. پس خالد بن ولید را امیر نمودند و او دستور داد لشكر اسلام به سوی مدینه عقب نشینی نماید. با عقب نشینی سربازان اسلام رومیان جسور شدند و در اندیشه شدند تا كار اسلام را تمام نمایند. از طرفی رسول گرامی اسلام نیز بعد از آن واقعه در حدود برآمد تا مسلمین را روحیه دهد و آنها را آماده نماید که ناكامی موته را جبران نمایند.

رسول اكرم تعدادی از مسلمین را به اطراف فرستاد تا مسلمین را از این امر خطیر آگاه سازد. برای رویارویی مجدد به سی هزار سرباز نیاز داشتند. برای تامین هزینه های سپاه اسلام، توانگران مسلمان با كمال شوق و اخلاص كمك مالی دادند. حتی نیازمندان مسلمان نیز از كمك و صدقه دریغ نكردند. بسیاری از زنان با ایمان، زیورهای خود را برای رسول خدا هدیه دادند تا در كار تجهیز سپاه اسلام به كار گیرند. هنگام حركت فرا رسید. رسول اكرم علی علیه السلام را در مدینه جانشین خود گماردند و فرمود: مدینه را جز ماندن من یا تو شایسته نیست.

اعراب و بسیاری از اهل مكه بیم داشتند. رسول اكرم رهسپار میدان نبرد شدند. در محلی به نام تبوك كه این غزوه به نام همان محل نام گذاری شد مدت 20 روز در انتظار سپاه روم ایستاد اما سپاه روم از نبرد خودداری كرد. لذا رسول اكرم با سپاهیان اسلام به مدینه بازگشتند. گروهی از شرق شناسان در تحلیل بعضی از نبردهای پیامبر گرامی اسلام به گونه ای اظهار نظر نموده اند كه گویا وجود مقدس آن رسول رحمت برای مرحم گذاری به بعضی از ناكامیها  و نیز برای بسط قدرت خود آن نبردها را به راه انداخته است. به عقیده اینان رسول مكرم بدون هیچ دلیلی به بعضی از قبائل و صاحبان ادیان لشكركشی نموده است تا بدین وسیله به لشكریانش روحیه داده و احیاناً خاطره های بدی را كه از بعضی از وقایع در اذهان آنان مانده است زدوده شود و برای رویارویی های بعدی آماده گردند. به عنوان مثال گوستاولوبون، شرق شناس برجسته فرانسوی در تحلیل نبرد خیبر این گونه اظها ر نظر می کند: هنگامی كه محمّد در حدیبیه پیمان صلح را امضاء نمود و به حج نرفت برای اینكه كدورت و نارضایتی برخی از یارانش را جبران نماید، به سوی خیبر روانه شد. همچنین او در جایی دیگر نیز اظهار عقیده نموده است و آن جایی است كه او می خواهد واقعه فتح مكه را تحلیل نماید که علت فتح مكه را قدرت طلبی و فزون خواهی رسول اكرم می داند و می گوید: چند سالی كه گذشت كار پیامبر اسلام بالا گرفت و نیروی زیادی به دست آورد ولی برای اینكه قدرتش را توسعه دهد لازم بود مكه را نیز به تصرف خود درآورد. آنچه بیان شد تحلیل یك شرق شناس است.

كسانی كه با تاریخ تجربیات بشر حداقل آگاهی را دارند نام هایی چون اسكندر، نرون، چنگیز، ناپلئون، هیتلر، استالین و... به گوش آنها رسیده است با مطالعه، برداشت ها و تحلیل های این شخص چه نتیجه ای از تاریخ اسلام و در رأس آن حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم خواهند گرفت؟ البته این مهم را نباید فراموش كرد كه گوستاولوبون و همفكران او وقتی به تحلیل وقایع تاریخ اسلام بنشینند نمی توانند تحلیلی جز این داشته باشند. زیرا همسایه از سراء داخل خانه به آسانی نمی تواند آگاه شود. آگاهی یافتن از سراء درون خانه، نیاز به برقراری ارتباط درونی دارد. اما گوستاولوبون را مثال فاقد این ارتباط روانی هستند. از طرفی او به دنیا آنچه در آن رخ داده و می دهد با دیدی مادی انكار می نگرد و از دیدن و تحلیل ماوراء ماده ناتوان است و مهمتر اینکه بررسی تاریخ اسلام مبتنی بر شناخت حداقلی از اسلام است و این افراد از این امر نیز بهره ای ندارند. با این مقدمات باید گفت: دلیل جنگ خیبر و فتح مكه نه آن است كه این شرق شناسان می گویند بلكه دلیل اصلی آنها عبارت از دلائل زیر است که به اختصار به شرح آن می پردازیم.

1ـ جنگ خیبر: هنگامی كه رسول خدا پا به مدینه نهاد، یك سری پیمان هایی با اهل یهود، نصرانی ها منعقد كرد. طبق آن پیمان ها دو طرف از جنگ و توطئه بر علیه یكدیگر منع شده بودند. اما یهود نه تنها به آن پیمان وفادار نماند بلكه سه جنگ خندق ـ بنی نضیر ـ بنی قریظه را بر مسلمین تحمیل كرد و حتی در صدد نزول رسول گرامی اسلام برآمدند. لذا باید مسلمین از ناحیه اینان آسوده خاطر می شدند.

2ـ فتح مكه: در صلح حدیبیه مقرر شد كه مشركان مكه از حج گذاردن مسلمین ممانعت به عمل نیاورند و همچنین مسلمانان ساكن مكه را آزار ندهند و بر علیه آنان توطئه ننمایند و... اما آنان به این مفاد عمل نكردند. با وجود این كه مکۀ معظمه به دست مسلمین فتح شد،‌ آنان در صدد انتقام گیری برنیامدند در حالی كه مشركان مكه دشمن درجه اول آنان بود. رسول گرامی اسلام با كمال رأفت رفتار نمود. حتی از مجازات قاتل حمزه سیدالشهداء نیز چشم پوشی كردند.

تاريخ مكه

مكه در روزگار كهن

 

پستى و بلندى هاى مكه

مكه در 5/21 درجه عرض شمالى و 40 درجه طولى با ارتفاع 280 مترى از سطح دریا قرار دارد.

این شهر در یك وادى قرار گرفته است كه كوه هاى چندى بر آن محیط بوده و سیل هاى پدید آمده در آن كوهها در آن وادى جارى مى شود.(1) زمانى كه باد در ارتفاعات كوه ها مىوزد، بازگشت آن در درون وادى است چنان كه بى شباهت به گردباد نیست، اما جز در برخى از اوقات، تعیین نقطه تلاقى باد و جهت یابى آن ناممكن است.

هواى مكه، بسیار گرم و خشك با حرارتى میان 18 درجه در زمستان و 30 درجه در تابستان است. در برخى از سالها، درجه حرارت از 40 نیز مى گذرد.

 

اسامى مكه

قرآن، این شهر را مكه، بكّه، امُ القرى، و البَلَد الامین نامیده است.(2)

برخى از علماى اسلام بر آنند كه نام مكه، به دلیل كمى آب در آن جاست. اینان

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 . این همان وادى ابراهیم است كه بیت الله در درون آن قرار گرفته است. البته دامنه مكه از این وادى بیرون رفته و در وادى طُوى و وادى فَخ و غیره هم گسترش یافته است. (عاتق)

2 . مورّخان به جز این اسامى، از دوازده نام دیگر هم یاد كرده و مى گویند: وجود نام فراوان براى جایى نشان از شرافت آنجا دارد.


صفحه 46


مى گویند: در لغت آمده است: اِمتَكَّ الفصیلُ ضرع امّه، امتصّه. بنابراین مك، به معناى
مكیدن شیر خوار از پستان مادر است. امتصّ به معناى مكیدن و به سوى خود كشیدن است.

برخى هم گفته اند: مكه از آن روى مكه نامیده شده است كه گناهان را محو مى كند. تَذهبُ بها، یعنى از میان مى برد. یا آن كه فاجر را از خود مى راند: تخرجه منها. چنان كه گفته شده است كه نامگذارى آن به بكه، به خاطر آن است كه گروهى از مردم در این شهر، گروهى دیگر را دفع مى كنند: یدفع بعضهم بعضا.

از بطلیموس(1) هم نقل شده است كه نام آن جا «مكوربا» و در اصل، مشتق از یك نام سبأیى «مكوارابا» است كه به معناى جاى مقدّس و حرم مى باشد.

قدمت مكه

مكه از روزگاران دراز و بسیار كهن و پیش از عهد ابراهیم(علیه السلام) شناخته شده بود. كعبه، خانه اى براى مردم، حتى پیش از ابراهیم بوده و این چیزى است كه در بسیارى از منابع اسلامى آمده است.(2)

تردیدى وجود ندارد كه این شهر، به عنوان بخشى از سرزمین عرب، شاهد كوچ هایى از مردمان متنوع و مختلف بوده است كه امروزه امكان تعیین چگونگى آن را نداریم; زیرا منابع موجود در این باره چندان قابل اعتماد نیست، آن گونه كه بتوان
هرآنچه را نوشته و گفته اند پذیرفت; چرا كه نویسندگان آن آثار، غالباً در دوران اسلامى

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 . بطالسه فراوان هستند و شانزده پادشاه در مصر به این نام شهرت دارند كه در حدود چهار قرن پیش از میلاد در مصر مى زیستند. اینان به جز بطلیموسى هستند كه در قرن دوم بعد از میلاد در نزدیكى اسكندریه درگذشت و از علماى هیئت و تاریخ و جغرافى بود و نظریه معروف كه مى گوید زمین ثابت است و افلاك گرد آن مى چرخند متعلق به اوست.

2 . ابن كثیر در البدایة و النهایة، ج1 ص163 مى نویسد: هیچ خبر درستى در این باره كه بیت الله پیش از ابراهیم ساخته شده بوده در دست نیست.


صفحه 47


مى زیسته و بسیار دور از اعصار اولیه این شهر بوده اند. به علاوه، منابعى كه در اختیار آنان بوده، به طور معمول، منابعى مشوّش و سست بوده است.

سر سبزى و خشكى مكه

آنچه از بررسى آثار، به دست آمده و زمین شناسان از آن سخن مى گویند، نه
تنها درباره شهر مكه، بلكه به طور كلى در باره جزیرة العرب چنین باورى را عرضه مى كند كه صحراهاى خشك موجود در روزگارى بسیار كهن، سرزمینى سبز و پرجمعیت بوده است; زیرا ابرهایى كه از سمت شمال غرب مى آمده، پیش از آن كه رطوبت خود
را از دست بدهد به این نقطه مى رسیده و باران در ارتفاعات مى باریده و آب در
وادى ها به راه مى افتاده و اراضى را سیراب مى كرده و به گیاهان آب مى رسانده است. بسا
در عمق این دو وادى كه ما امروز مى بینیم، چیزهایى باشد كه بتواند گوشه اى از این
حقیقت را آشكار سازد. تقى الدین فاسى در شفاء الغرام به نقل از فاكهى كه او هم سند
خود را به ابن اسحاق مى رساند آورده است كه حجاز زیباترین زمین خدا و پرآب ترین بوده است.

زمین شناسان در علت این كه چرا در ادوار بعدى، خشكى بر این دیار غلبه كرده است گویند: به مرور و طىّ دوره اى طولانى، عواملى كه سبب خشكى طبیعى محیط بود ـ یعنى كاهش رطوبت ابرها ـ پدید آمد و سبب شد تا جزیره از داشتن آب هاى روان محروم شود.

به نظرم این سخن چندان بعید به نظر نمى رسد; زیرا خشكى این دیار در روزگار ما رو به فزونى نهاده و گام هایش در مقایسه با گذشته استوارتر شده است. بسیارى از دشت هاى آبادى كه در جاهلیت و صدر اسلام وجود داشته، امروزه از دیده ها محو گشته است; همچنان كه بسیارى از مناطق سرسبز كه یهودیان در مدینه یا ثقفیان در طائف و یا قریش در اطراف مكه در اختیار داشتند از میان رفته، آب بسیارى از چشمه ها و چاه ها خشك شده و از حجم سیل هایى كه در منطقه عقیق در مدینه، یا در طائف یا در وادى


صفحه 48


ابراهیم در مكه بوده كاسته شده است.(1)

كسانى كه با عمرى طولانى در مكه و برخى دیگر از شهرهاى جزیرة العرب مى زیند، مى دانند كه حجم آب و گستره مناطق سرسبز حتى در قرن گذشته بهتر از امروز بوده است. باغ هاى مكه در اطراف و نواحى آن تا مسافتى دوردست وجود داشته است كه امروز اثرى از آنها دیده نمى شود و این نتیجه فزونى این خشكى است. برخى از زمین شناسان هم بر این باورند كه در آینده این خشكى دامنه اش در جزیره گسترده تر خواهد شد و نسل هاى بعدى، بیش از ما شاهد آن خواهند بود; البته به جز مناطق جنوبى كه در سواحل اقیانوس هند قرار دارد.

شكل گیرى مكه

چه آن كه نقل هاى مورّخان اسلامى درباره وجود كسانى در مكه پیش از ابراهیم(علیه السلام)مى زیستند درست باشد یا نباشد، و یا آن كه نتیجه گیرى زمین شناسان در باره سرسبزى این سرزمین در روزگاران ناشناخته كهن صحیح باشد یا نه، در این تردیدى نیست كه هجرت اسماعیل بن ابراهیم(علیهما السلام) به مكه، آغاز روشنى براى تاریخ مكه است. طبعاً مقصود ما این نیست كه تمامى آن جزئیاتى كه در این باره، درباره پیش یا پس از هجرت گفته آمده است، آن اندازه واضح و روشن باشد كه هیچ شك و تردیدى در آن روا نباشد، اما به هر حال آن مطالب، نقل شده و حدیث شریف هم به برخى از نكات آن اشاره دارد; چنان كه روایات اهلِ كتاب جنبه هاى دیگر آن را تكمیل مى كند. مورّخان بعدى در تصفیه و تهذیب این اخبار تلاش كرده و كسانى از آنها نهایت دقت را به خرج داده اند، اما كسانى هم، در روایت و نقلِ همه آن اخبار، با تمام جزئیاتش براى نقد آنها چندان خود را به زحمت نینداخته اند.

بنا بر این ما كتاب خود را با اسماعیل آغاز كرده تلاش مى كنیم تا در محدوده

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 . براى نمونه گویند كه در وادى امج، در گذشته هفتاد یا نود چاه بوده كه اكنون جز چند عدد از آن باقى نمانده است. نیز گویند در مرظهران سیصد چاه بوده كه از آن هم جز انگشت شمار نمانده است. (عاتق)


صفحه 49


مطالبى كه به نوعى به شكل گیرى مكه باز مى گردد باقى بمانیم و گذشته را به حال پیوند بزنیم; اما روایات مفصّلى را كه در باره هجرت اسماعیل و مسائل حاشیه اى آن در تواریخ اسلامى آمده است، براى دوستداران وا مى نهیم.

روزگار اسماعیل

اسماعیل در نخستین روز ورودش به مكه، كودكى بود كه به همراه پدر و مادرش آمد; چه مكه جایى بود كه گیاهانى در آن مى رویید.(1) گفته شده است كه عمالقه پیش از این تاریخ در آنجا سكونت داشتند; و زمانى كه اسماعیل پاى به مكه نهاد، در اوضاعى كه چگونگى آن چندان ثابت و دانسته نیست، قبیله جُرهم، جاى عمالقه را اشغال كرده بود. بدین ترتیب باید تصور كرد كه جرهم نیز پیش از آن، در مكه یا جایى نزدیك به آن مى زیستند.

روایات و اخبار مورّخان اسلامى در باره چگونگى اوضاع مكه، در باره هجرت اسماعیل به مكه و همراهى پدر ومادرش و این كه آنجا زمینى بود كه قطره اى آب در آن نبود، مختلف است. اما این اخبار بر این نكته اتفاق نظر دارند كه ابراهیم، هنوز با فرزندش اسماعیل در این سرزمین خشك، خداحافظى نكرده بود كه روى به درگاه خداى آورده عرض كرد: (رَبَّنَا إِنِّی أَسْكَنتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوَاد غَیْرِ ذِی زَرْع عِنْدَ بَیْتِكَ الْمُحَرَّم)(سوره ابراهیم، آیه 35) كما این كه مورّخان پذیرفته اند كه اسماعیل هنوز از تشنگى نمرده بود كه چشمه زمزم پیش چشمان مادرش آشكار شد و خود و فرزندش از آن آب نوشیدند.(2)

جرهمیان خبر برآمدن این چاه را شنیدند. در خبرى آمده است: جرهم در فاصله اى نزدیك به مكه زندگى مى كردند و با شنیدن این خبر، اجازه خواستند تا منازل

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 . اخبار مكه ازرقى، ج1 ص19 و20.

2 . اشاره به احادیثى است كه ابن عباس از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نقل كرده و احادیث بلندى است كه بخارى آنها را در كتاب الانبیاء ج 6، ص 395 ـ 407، احادیث ش: 3362، 3363، 3364 آورده است.


صفحه 50


خود را به نزدیكى این چاه منتقل كنند. آنان حضانت اسماعیل را بر عهده گرفتند و او در
میان ایشان بالید و پرورید; از آنان عربى را فرا گرفت و دخترى را از آنان اختیار كرد. بدین ترتیب از او نسلى پدید آمد كه مورّخان، نام عرب مُستعربه ـ یعنى نسلى كه عرب نبودند اما عرب شدند ـ را بر آنان گذاشتند.

زمانى بعد، ابراهیم(علیه السلام) بازگشت تا از فرزندش اسماعیل دیدن كند و در ضمن به او بگوید: خداوند دستور بناى بیت الحرام را داده و آن دو مى بایست دیوارهاى كعبه را بالا ببرند. به دنبال آن بود كه آن دو، جاى قدیمى دیواره هاى كعبه را در چند قدمى چاه زمزم یافتند.(1) (وَإِذْ یَرْفَعُ إِبْرَاهِیمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَ إِسْمَاعِیلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیم). (سوره بقره، آیه 127).

زمانى كه دیوار كعبه اندكى بالا رفت، چندان كه ابراهیم براى ادامه بنا، دستش به بالاتر از آن نمى رسید، اسماعیل سنگى آورد تا پدر بر آن ایستاده و دیوار را بالاتر برد. این سنگ را «مقام ابراهیم» یعنى جایى كه ابراهیم بر آن ایستاده نامیدند. یا آن كه مكان آن را به این نام نامیدند، جایى كه آن سنگ را در آن رها كردند. این سنگ تا به امروز باقى مانده و در محدوده مَطاف در جایى است كه ابراهیم آن را در آنجا گذاشت. این مطلب مضمون برخى از روایات تاریخى است. در نقل هاى دیگر چنان است كه سنگ در جایى نزدیك به محلّى بود كه ابراهیم آن را ترك كرد. به همین دلیل، مفسّران در باره معناى مقام ابراهیم اختلاف نظر دارند; برخى آن را بر خود سنگ اطلاق مى كنند، برخى بر جایى كه سنگ در آن قرار گرفته یا قرار داشته است. چنان كه برخى از آنان این تعبیر را بر تمامى مسجد یا تمامى منطقه حرم تا ابتداى منطقه حِلّ اطلاق كرده اند.(2)

و این چنین بود كه اسماعیل، مكه را پدید آورد و پدرش با كمك او خانه خداوند را ساخت.

 

اتشكده آذر فرنبغ(كاریان)

کاخ اردشیر

آتشکده کاریان : نام دیگر آن آتشکده آذرفرنبغ یا آذر خورداد است که در معنی می شود آتش فره ایزدی . مکان آن در شهر فیروز آباد یا اردشیر خره یا اردشیر خوره در صد و بیست کیلومتری جنوب شیراز است و کاخ بزرگ آن که توسط شاهنشاه اردشیر بابکان ساخته شده بود هم اکنون فرو ریخته است . اردشیر به همین جهت نام شهر را ارتخشر خوره ( ارت خشتر ) نامید . در معنی کل می شود شهر شکوه و جلال اردشیر . خوره به معنی فر و شکوه و جلال است . شهر گور یا فیروز آباد نیز بعدها نام گرفت . این مکان از زیارتگاههای بزرگ مردمان فلات ایران بوده است . فخر الدین اسعد گرگانی در داستان ویس و رامین که به دوره شاهنشاهی اشکانیان مربوط است نوشته است .

این تصویری که دربالا مشاهده می کنید متعلق به کاخ اردشیر می باشد وآتشکده کاریان در قسمت شمالی وچسپیده  به آن واقع است در حقیقت آتشکده کاریان یا همان آذرفرنبغ در روستای کاریان ازتوابع بخش جویم

می باشد سالیان بسیار قبل پس ازساخته شدن کاخ اردشیر به دستور اردشیر بزرگ پادشاه آن زمان باید آتشی

مقدس در آن افروخته می شد وآنها این آتش را از آتشکده آذرفرنبغ  واقع در روستای کاریان  به آنجا بردن واز آن

زمان به بعد کاخ اردشیر به آتشکده کاریان معروف شد .

آتشکده  آذرفرنبغ دارای قدمتی چند هزار ساله می باشد که این گونه نقل شده که آتش این آتشکده در زمان تولد

حضرت محمد{ص} خاموش گشته است

منش زندگاني مزديسنا

در سایه پروردگار یکتا، هستی بخش بزرگ دانا، آن وجود پاکی که هستی ما را آفرید و منش نیک در کنه وجود گیتوی ما قرار بداد. او که به ما خرد را ارزانی داشت تا راستی و درستی را از کژی و پلشتی تمیز دهیم و اشوئی پیشه کنیم که براستی، راستی نیک است، بهترین است، خوشبخت آن کسی است که در زندگی راستی را برگزیند.

رسیدن به مقصود و آرمان زندگی آنچنانکه اشوزرتشت به ما آموخته نه از راه ذکر اوراد و ترک جهان و در انزوا زیستن، بلکه از راه کار و فعالیت در زندگی و مبارزه با موانع خوشبختی و دفع سختی ها و ناملایمات زندگی بدست می آید. رفاه و پیشرفت جامعه را باید در وجود افراد بوسیله تلاش و کوشش در زندگی فراهم ساخت.

بطور کلی هر فردی از اعضای این جامعه بزرگ انسانیت موظف است در راه اصلاح وضع کنونی جامعه خود بکوشد تا وسایل خوشبختی و نجات نهایی بشر را چنانچه خواست پروردگار است فراهم سازد زیرا اهورامزدا به همین منظور انسان را که عالی ترین و برترین مخلوق است بیافرید.
پیامبر ایران از نحوه زندگانی گوشه نشینان و تارکان جهان که از مواجهه با مشقات زندگی و فریب های جهان مادی روی گردان بوده و عمر گرانبهای خود را به ذکر و فکر بی حاصل و مسائل پوچ و بی معنی، بیهوده تلف می کنند و غافل از تجربیات و نتایج زندگی واقعی هستند، طرفداری نکرده و این مشی زندگی را مخالف منزلت و فطرت پاک انسانی پمی داند.

پیامبر ایران می فرماید: «زندگی واقعی تنها ذکر و فکر خداوند بدون کار و کوشش نیست، بلکه برعکس در تلاش همیشگی و مبارزه با موانع خوشبختی بشر است. خداوندی که ما را در این جهان مادی خلق کرده نخواسته است که هر کس از تحمل بار زندگی شانه خالی کرده و تنها در راه نجات خود بکوشد.» (گاتها).

تعالیم گاتها مردم را با یک رفورم بزرگ و پیشرفت برجسته ای آشنا می سازد که تا امروز در فضای اخلاقیات و روحیات بشر تکرار نشده است. در این سروده ها جلوه هایی از پویش انسان بسوی کمال اخلاقیات فردی و اجتماعی و تصفیه روح مردمان و گرایش انسان به درون و وجدان بجای انجام آداب و مراسم ظاهری بخوبی نمودار است و می آموزد که هر چه بکاری سرانجام همان را درو می کنی. از این مکتب زندگانی است که ابرمردانی چون کوروش و داریوش، آذرپاد مهراسپندان و بزرگمهر بوجود می آیند. یک نفر زرتشتی چه عالم و عارف، چه دهقان و کشاورز، هرگز گوشه نشین نبوده و با سر تراشیده و لباس ژنده و تن و صورت کثیف دور از اجتماع نزیسته و در زندگانی زرتشتیان صوفی گری و درویش مسلکی و ریاضت کشی راه نجات نفس و روح نیست، بلکه کوشش و تلاش در راه زندگانی شاد همراه نیک اندیشی و نیک گفتاری و نیک کرداری است که سرانجام رستگاری را در پی دارد. در زندگانی زرتشتی کسی که خواستار نزدیکی به درگاه اهورامزدا است، از زندگی فردی و جمعی خود نمی گریزد بلکه می داند که خدمت به خداوند، خدمت به خلق خداست. زندگی برابر تعالیم اشوزرتشت نعمتی بزرگ و شادی بخش است. گاتها روبرو شدن با غم و شادی زندگی و قدرت درک و لمس تارهای گوناگون هستی را به ما می آموزد. اندیشه ها و آموزش هایی که تمام لذات و خوشی های بشر را به جهان دیگر وعده می دهند و تماس انسان را با زندگانی واقعی و حقیقی این جهان منع می کند، آموزش های درست و صحیحی نیستند و سرانجام کار آنها فلاکت بشریت است.

فلسفه ی واقعی زندگی آنست که بشر را وادار به زیستن در جهان حقیقی کنونی کند. ترک خوشبختی ها و خوشی های مجاز جهان کنونی به امید رسیدن به پاداش ها و خوشی های جهان دیگر نادانی محض است. هنگامی که همه امیدهای بشر به جهان دیگر وابسته گردید، محیط زندگی اجتماعی برای گسترش صنایع اقتصادی و مادی مساعد نگشته و مردم آن محیط پیشرفتی در زندگی نخواهند کرد. در دین زرتشتی کمال زندگی انسان هرگز با ترک زندگانی مادی فراهم نمی شود.

ریاضت و خودآزاری با تمرین های فرساینده جسم و جان، هر گونه فضایل اخلاقی، اجتماعی و نیروهای مادی و معنوی افراد بشر را می خشکاند. فلسفه و هدف واقعی زندگی یک زرتشتی به کار انداختن قوای جسمانی، عقلانی و روانی اوست. فعالیت سخت و کار جدی و کوشش های مداوم عالی ترین دستور زندگی زرتشتیان است. در آیین مزدیسنا نه تنها کار و کوشش منع نشده بلکه تشویق و تقدیر هم شده است. بخصوص کشاورزی که از کارهای پر ارج و ثواب دانسته شده است. کسی که زمین های بی حاصل را بکارد یا باتلاقها را بخشکاند و جایش کشتزار نماید و درخت و میوه بپرورد، چنین کسی پارسایی را گسترده است. اشوزرتشت هر گونه فعالیت جسمی و عقلی و روحی را تشویق و سستی و تنبلی و بیکاری را منع فرموده است.

کوشش در راه پیشرفت جهان و افراد بشر وظیفه ی هر زرتشتی است. پس بکوشیم که ستم و بیدادگری و نادانی و قشری اندیشی و تیرگی دروغ از دل ها و روان های ما زدوده شود و خورشید نورانی خرد و نیکی و برابری و داد بر کاخ اندیشه ی ما تابیدن آغاز کند، فروغی ابدی که آتش دلهایمان بدان زبانه کشد و راستی را فریاد زند که این خواست و اراده ی اشوزرتشت است.

هیت اشائی وهیشتائی اشم. ایدون باد.

ز گفتار وخشور خود راه جوی              دل از تیرگی ها بدین آب شوی

تو مر دیو را آدم بد شناس                  هر آن کو ندارد به یزدان سپاس

هفت سين

 


در میان تمامی جشنها و شادیهایی که در ایام نوروز برگزار می شود نباید ششم فروردین زادروز اشو زرتشت پیامبر راستین ایران زمین را از یادببریم .اشو زرتشت در تاریخ ایران زمین از جایگاه ویزه ای برخوردار است مردی که از سرزمین آذربایجان برخاست و با اندیشه و گفتار و کردار نیکش پیام آور صلح و دوستی و خردورزی در جهان گردید تا ایرانیان برای قرنها به عنوان نخستین ملت یکتا پرست دنیا راه خود را از دیگر ملل دنیا جدا نمایند و در پرتو گفتارهای هدایتگر و روشنگرش سرزمین اهورایی خویش را به عنوان پرچمدار صلح و یگانه پرستی به جهانیان معرفی نمایند و نشان دهند که راه در جهان یکیست و آن راه راستی است.هر چند قدمت نوروز به عنوان کهن ترین آیین ملی در جهان بسیار قدیمیتر از زمان زرتشت است اما اندیشه ها و باورهای آیین مزدیسنی در این جشن باستانی تاثیر بسیاری گذاشته است .در آیین زرتشت مراحل شناخت و عرفان به هفت مرحله تقسیم می شود و یک جوینده راه راستی باید در پرتو این هفت فروزه اهورایی به پیش رود و با سرلوحه قرار دادن هر یک در زندگی خویش راه نیک از بد و درستی را از نادرستی تشخیص دهد .هر یک از این هفت فروزه اهورایی که به اصطلاح امشاسپند نامیده می شوند و به جهان مینوی تعلق دارند در جهان مادی نیز برای آنها نماینده ای تعبیر شده است که ما هر ساله بر سر سفره هفت سین آنها را قرار می دهیم اما از فلسفه وجودی هر یک بی اطلاعیم امیدوارم دانستن این موارد برای شما دوستان گرامیم جالب و مفید باشد:

در راه رسیدن به شناخت کامل نخستین گام بهمن یا اندیشه نیک است اشو زرتشت چگونه خدا راشناخت و به مردم شناسانید؟اشو زرتشت فراگیری و شناخت و دریافت را بر پایه پرسش و پاسخ استوار ساخت . از خود می پرسید :چه کسی این زمین و آسمان و ستارگان را آفریده است؟چه کسی گیاهان را پدید آورده است و چه کسی حیوانات را هستی بخشیده؟با خرد ذاتی خود و دانش فراگیری از راه گوش و چشم کنکاش می نمود جستجو می کرد و می پرسید می خواند و می شکافت و در پایان بیاری اندیشه پاک پاسخ پرسش خود را در می یافت .اشو زرتشت دریافت که اهورا مزدا آفریننده یکتاست اوست که با دانش خود دانشها را آفرید.زمین و آسمان را آفرید و جهان و جهانیان را هستی بخشید .و بدین ترتیب نخستین گام را در راه بالندگی انسانی که همان اندیشه نیک می باشد بر داشت و به کمک یانش اهورایی نیرویی برتر از اندیشه و خرد که اندیشه و خرد نیز آنرا تایید می کند و بر گرفته از روان و خرد الهی و جهانی است به حقایق دست یافت و این خرد الهی که از آن می توان به دل آگاهی نیز تعبیر نمود سرچشمه شناخت و معرفت اهوراییست .قرار دادن شیر بر سفره هفت سین و خوان مهرگانی به این امشاسند نسبت داده شده است.

دومین گام اشاوهیشتا یا امشاسپند اردیبهشت است که به معنای راستی والاست .قانون دگر ناپذیری است که آفرینش را نظم می دهد اشا نشانه خواست اهورایی است . اشا راه راستی است و پویندگان آن راه به خوشبختی می رسند و به بیان ساده تر اشا بیانگر هنجارها و قانون های حاکم بر جهان هستی است و هر کس باید با اندیشه نیک این راه درست زیستن را انتخاب کرده و بر طبق راستی رفتار نماید و از کجروی پرهیز کند چرا که طبق قانون اشا نتیجه اعمال خود را درو می نماید و این میوه کارکرد خودشان است نه مجازات خداوند .بارها شاهد بودم که بسیاری از دوستان دین زرتشت را دینی کهنه و متعلق به زمانهای گذشته می دانند اما در پاسخ به این عده می توان گفت بر طبق قانون اشا انسانها باید خود را با هنجار ها و نظمهای پیرامون خود هماهنگ سازند دین زرتشت بر خلاف دیگر ادیان برای جزئیات تصمیم گیری نمی نماید اصول کلی در گاتها بیان گردیده اما جزئیات به خرد و دانش واگذار شده تا بتوانند خود را همگام با زمان تطبیق دهند و همراه سازند . روشن کردن شمع در سفره هفت سین به خاطر روشنایی آن و یا قرار دادن آتش در آتشدان به خاطر پاکی که آتش می آفریند و پلیدی ها را نابود می کند و می سوزاند به همین دلیل است.

سومین گام شهریور و یا خشتراوییریا به معنای توانایی برگزیدنی است .خشترا از ریشه خش به معنای توانایی است .این فروزه را به شهریاری خدایی تعبیر کرده اند.اما استاد وحیدی در همان معنی اما به تعبیری دیگر آنرا شهریاری بر میل بیان نمودند و فرهنگ ایرانی می گوید که ای انسان تو باید بر میلهای خودت شهریاری و فرمانروایی داشته باشی چرا که میل انسان حد و مرز ندارد به نوعی دیگر می توان شهریور را کنترل بر نفس اماره که در روایات اسلامی از آن بسیار گفته شده بیان نمود.بدست آوردن شهریور به هر انسانی توانایی اهورایی را می بخشد که هیچ چیز نمی تواند آن را از بین ببرد در جهان مادی نیز نگهبانی فلزات به این فروزه نسبت داده شده چرا که فلزات نیز هیچ گاه از بین نمی روند و آتش هر چقدر بر آنها قرار گیرد محکمتر و قدرتمندتر نیز می شوند فلسفه قرار دادن سکه در سفره هفت سین نیز شهریور می باشد.

سپنتا آرمیتی یا اسفند چهارمین فروزه بزرگ اهورامزداست استاد وحیدی این فروزه اهورایی را به معنی اندیشه نیک ترازمند بیان نمودند.ما یک اندیشه نیک داریم که آن بهمن است آیا بهمن به تنهایی کافیست که مرا به یک راه درست برد؟ اماهمین اندیشه درست باید به دنبالش یک سپنتا آرمیتی باشد تا اندیشه نیک مرا در تراز و اندازه نگه دارد یک مثال ساده پاکیزگی است که در حالت معمول کار شایسته ای می باشد اما اگر همین از حد خود خارج شود به وسواس تبدیل می شود که برای هر انسانی درد سر ساز است .سپنتا آرمئیتی عاطفه و مهر و محبت است . ایمان و مهر به اهورامزدا و فرمانبردار اهورامزدا بودن و اندیشه نیک را از اهورا مزدا منحرف نکردن و در دنیای مادی نیز نگهبانی زمین بر آن قرار گرفته چرا که فروتنی و افتادگی پیش از هر چیز از آن خاک است و این صفات مهر و محبت و فروتنی بیشتر در میان زنان خصوصا مادران یافت می شود به همین جهت است که جشن اسفندگان را به نام روز زن و مادر در ایران باستان نامگذاری نمودند .کاشت سبزه و قرار دادن آن در سفره هفت سین نیز به همین دلیل است.

و اما پنجمین و ششمین گام هاوروتات (haurvatat) و یا خرداد که به معنای رسایی و کمال است و امرتات و یا امرداد که به معنای جاودانگی است .اهورامزدا گوهر کمال است او همه خوبی ها را در خود دارد و همه خوبی ها را از خود می دهد کمال نمادی از خود شناسی اهورامزداست .آدمیان می توانند با کوشش در راه رسیدن به کمال با به کار بردن خرد (بهمن)و کارکرد به راستی (اشا )و مهر ورزی(سپنتا آرمیتی)توان اهورایی بدست آورده (شهریور)ودر راستای کمال (خرداد) راه پی موده خود را شناخته و به خدا برسند (امرداد) امرتات به معنای بی مرگی است اهورامزدا بی آغاز بی پایان و جاودانی است در اوستا امرتات و هاوروتات بیشتر جاها با هم آمده اند و این نشانه آن است که راه رسیدن به جاودانگی نایل شدن به خودشناسی و رسایی و کمال است و آدمی میتواند با خرد و راستی و مهرورزی به توانایی سازنده دست یافته و با آن توانایی به رسایی و سرانجام به جاودانگی برسد.در جهان مادی نگهبانی آبهای روان با خرداد است و در سفره هفت سین نیز ما به احترام این امشاسپند آب می گزاریم.و در فرهنگ ایرانی درخت سرو نیز به امرداد نسبت داده می شود چرا که هیچ وقت از بین نمی رود .

آخرین گام رسیدن به اهورامزداست که در فرهنگ و عرفان ایرانی آخرین مرحله و شناخت خداوند است و انسانی که از خدایی به خودآیی رسد در این مرحله گام نهاده است .که عطار از آن به سیمرغ تعبیر می کند و حلاج ندای انا الحق سر می دهد .سخن در اینباره بسیار است . ریشه کلمه جشن که یشن می باشد به معنای ستایش و نیایش خداوند هدف اصلی تمامی جشنهای ایرانی از جمله نوروز می باشد .قرار دادن دانه های مختلف از گیاهان مختلف بر سفره هفت سین به نوعی سپاسگزاری از برکات خداوندی است و آرزو کردن سالی پر از خیر و برکت به همراه خوشی و تندرستی از خداوند یکتا و راز جاودانگی فرهنگ ایرانی به همین دلیل است. فرهنگی که هدف آن رسیدن به حقیقت و ناب هستی و شناخت هر چه بیشتر خداوند است .

ای خداوند جان و خرد هنگامی که در اندیشه خود تو را سر آغاز و سرانجام هستی شناختم .آنگاه با دیده دل دریافتم که توئی آفریننده راستی و داور دادگری که کردار مردم جهان را داوری می کنی هات۳۱ بند ۸

هر کسی در این جهان باید برابر آیین ازلی اشا یا راستی که بنیاد زندگی را تشکیل می دهد رفتار کند هات۳۳بند۱

ای هستی بخش دانا ای اشا و ای وهومن سرودهایی می سرایم که کسی پیش از این نسروده است .آرزو دارم بوسیله اشا و وهومن و خشترای فناناپذیر حس و ایمان و فداکاری در قلبهایمان افزایش یابد . پروردگارا درخواست ما را بپذیر و بسویمان روی آور و بما خوشبختی کامل ارزانی دار.هات ۲۸ بند ۳

کسی که به گوهر راستی و نیکی بگرود شهریور و بهمن و اردیبهشت و اسفند او را یاری و استواری دهند و در کوشش در راه راستی و بر انداختن دروغ پشت و پناه وی باشند چنان که در روز پسین از آزمایش سرافراز بر آید و در برابر دروغ پرستان نخستین کسی باشد که به سوی بهشت جاودان گام بردارد.هات ۳۰بند۷

مزدا اهورا با شهریاری و مهرخود به کسی که رفتار و گفتارش در پرتو اندیشه نیک و بهترین منشها بر پایه راستی باشد رسایی و جاودانگی بخشد.هات۴۶ بند۱

پاینده باد ایران و فرهنگ مانا و اهورایی ایران زمین .

 

دو گوهر همزاد

دو گوهر همزاد : سپَنتامَینو و اَنگرَه مَینو

 

"این دو پدیده ی همزادی كه در آغاز آفرینش به صورت دو نیروی متضاد در اندیشه و گفتار و كردار ظهور نمودند یك نیكی است و دیگری بدی . انسان دانا از میان این دو ، نیكی را بر گزیند ولی شخص نادان چنین نخواهد كرد ."      (گاتها 30 بند 3)

اشوزرتشت در فلسفه ی پیام خود به دو گوهر همزاد ولی متضاد اشاره دارد كه در نظم هستی نقش دارند . اثر این دو گوهر ، نیرویی است كه در كوچكترین ذره ها به صورت مثبت و منفی در پروتون و الكترون وجود دارد و در همه جای هستی حتی كهكشان به گونه ی كشش و رانش و یا دو نیروی ناهمگون اثر می گذارد . بنا به تعالیم آیین مزدیسنا، در اندیشه ی هر كس از هنگام تولد دو نیروی متضاد بوجود می آید كه پایه و اساس آفرینش اندیشه ی انسان بر آن ها قرار گرفته . این دو نیرو ، خوبی و بدی یا سپَنتامَینو و اَنگرَه مَینو هستند .

این دو گوهر یا پدیده در اندیشه اند و ناسازگاری و وارونگی ، راستی و ناراستی ، پدیدآرندگی و تباهكاری ، افزایندگی و كاهندگی ، روشنی و تیرگی ، دوستداری و دشمنی ، هستی و نیستی ، سامان و بی سامان ، دل آزردگی و دلگرمی ، در این جهان و در اندیشه ی آدمی به نام دو گوهر یا دو مینوی كه نخستین سپَنتامَینو یعنی روشن روان و دیگری اَنگرَه مَینو یعنی تیره روان شناسانده شده است . این دو نیز با روان با هم ، همزاد و توامان و برادر دوقلو هستند .

در این میان اگر قدرت سپَنتامَینو در اندیشه ی انسان فزونی یا بد انسان را به سوی خوشبختی و كامیابی و اگر اندیشه ، راه اَنگرَه مَینو را در پیش بگیرد ، بعكس آدمی به سوی ناراحتی و بدبختی خواهد رفت و بنا به عقیده ی ما در هر دو جهان ناكام خواهد شد . این نگاه اشتباهاً به دوگانه پرستی تعبیر شده است در حالیكه دو گانه پرستی یعنی پرستش دو خدای متضاد . مثل خدای توانایی و خدای ناتوانی ، خدای دارایی و خدای بی نوایی ، خدای تندرستی و خدای بیماری و ... . اعتقاد درست بر این است كه اهورامزدا همه ی جهان را از جمله انسان را آفریده و به انسان قدرت اندیشه داده و این اندیشه می تواند دو راه را در زندگی برگزیند . راه خوبی یا سپَنتامَینو و راه بدی یا اَنگرَه مَینو . اهورا مزدا خدای خوبی و اهریمن خدای بدی نیستند . زیرا هیچ گاه برای اهریمن نماز و نیایشی انجام نمی شود . و پیوسته شكستش آرزو می شود . اهورامزدا خالق اندیشه ی انسانهاست و سپَنتامَینو و اَنگرَه مَینو (اهریمن) زاییده ی اندیشه و کردار  انسانها هستند .

سوشيانت در آيين زرتشت

سوشیانت در آیین زرتشتی   

بازگشت

براستی کسانی از زمره سوشیانتها و رها کنندگان جهان بشمار خواهند رفت که فرمانهای مزدا و وظیفه خود را با نیک منشی بجای آورند و بر ضد خشم وستم بپا خیزند و آنرا در هم شکنند. یسنا ۴۸ بند ۱۲

 در آخرین روز جشن تیرگان قرار داریم و امیدوارم این جشن به تمامی دوستان خوش گذشته باشد و به اندازه کافی به یکدیگر آب و پاکی را هدیه داده باشید امروز باید بندهای هفت رنگ خود را باز کرده و همراه با آرزوهای خود به باد بسپارید و چه آرزویی بهتر از آزادی ایران  و سر بلندیی  ایرانی مطالب کاملی در رابطه با آداب و رسوم جشن تیرگان در میان اقوام ایرانی در وبلاگ چو ایران نباشد تن من مباد می باشد که خواندن آن خالی از لطف نیست.و اما  سوشیانت این کلمه از ریشه سوکه به معنی بهره و منفعت است می باشد کلمه سود فارسی از همین ریشه و بنیان است و سوشیانت به معنای رها کنندگان است.عقیده به موعود ۳۱ قرن است که مایه امید ایرانیان گشته در کشاش گیتی آنان را امیدوار ساخته و از انحطاط و سقوط آنان جلو گرفته است . اگر روزی شکستی و بدبختی رو می کرد و دشمن فرومایه ای غالب می آمدو اگر زمانی دیو خشکی سرزمین ایران را در کم آبی و قحطی فرو برد اگر روزگاری تیرگی و سیاهی در آسمان ایران نمودار گردید نهراسید و امیدوار باشیدکه خورشید تیز است از بالای البرز کوه دگر باره بر شما نور خواهد افشاند خود اشو زرتشت نیز در سرودهای گاتها پیوسته پیروان خود را به آینده بهتر و انتظار ساختن روزگار خوش تر و سر افرازی امیدوار می سازد و می گوید با کار و کوشش و سعی و عمل مسلحانه در برابر سپاه اهریمن و اهریمن خویان ایستادگی نمایند  و از میدان کارزار جور و ستم و پلیدی و زشتی نگریزند بلکه آنقدر ایستادگی نمایند تا پیروزی قطعی و فتح نهایی نصیب آنان گردد عقیده به سوشیانت  می آموزد که به پیش بروید و گذشته را رها سازید و اصل انتظار یعنی آینده گرایی و حرکت به آینده ای که بهتر از امروز خواهد بود و قناعت نکردن به یک زندگی فقیرانه و تحت ظلم .منتظر یعنی منتظر آینده آنکه منتظر است امیدوار است و آنکه امیدوار است زنده است .روح زندگی در اوست بی شک در پرتو همین انتظار است که ایران ما روی نجات خواهد دید و از فلسفه این عقیده مقدس بوده که ایرانیان را به شجاعت و دلاوری ترغیب نموده ؛یکی از ویژگی های قوم ایرانی امید به آیندهاست که پیوسته از زمان حال به آینده توجه دارد عقیده سوشیانت بیانگر این حقیقت است که روزی فرا خواهد رسید که عدالت و آدمیت و راستی پیروز گردد و بدیها بروند و نیکی ها باز آیند خیانت و دروغ و ناراستی و فساد فردی و اجتماعی از جهان رخت بربند و سازش همگانی و عدالت اجتماعی مطلق و برابری و راستی حکمفرما شود عقیده به سوشیانت می گوید آدم منتظر هم از نظر فکری و هم از نظر علمی و مادی یک آدم یا یک ملت آماده است پس سوشیانت حتما نباید یک فرد باشد بلکه تک تک ما می توانیم بخشی از آن باشیم (مانند سی مرغ عطار) عقیده به سوشیانت اعتقاد به این است که وعده خداوندگار در کتابهای دینی و همچنین  آرزوی تمامی آدمهای پارسا و صالح تحقق خواهد یافت و جامعه ای که در آن آدمیت و عدالت و حقیقت برای همیشه حکمفرمابوده باشد هرگز بازیچه دست ستمکاران نخواهد شد. رسالت سوشیانت ازبرای همین است.آزاد و پاینده باد ایران و سربلند باد ایرانی.

یکی پر خرد گفت کز سیستان                   بیاید یکی گرد گیتی ستان

سراسر  بیالاید  ایران  زمین                       زتازی نژادان پر  مکرو  کین

چنان  پست  گرداند  اهریمنان                    که دیگر نماند از ایشان نشان 

پس  آنگه  آن  گرد عالی تبار                      بیاراید  ایران  چو  باغ  بهار

از  ایلام  تا  خاک  مازندران                         ز اروند  تا   دامن   سیستان

نگردد   بجز    داد  ؛  فرمانروا                        گلستان  شود  کشور  آریا